باران از صبح روی شیشههای عمارت «رادمنش» میکوبید؛ همانطور یکنواخت و بیرحم که سه سال بود نگاههای تحقیرآمیز اهل خانه بر سر «مهرا آذر» میبارید. او با پیراهن ساده خاکستری، سینی چای را میان مهمانان میچرخاند و لبخند میزد؛ لبخندی آنقدر آرام که هیچکس نمیتوانست حدس بزند زیر آن چه دریایی در سکوت میجوشد.
مادرشوهرش، «فرنگیس رادمنش»، در گوش یکی از مهمانها گفت: «این دختر را از سر دلسوزی آوردیم. نه خانواده درستوحسابی دارد، نه هنر. فقط شانس آورد که پسرم بیمار بود و به یک پرستار خانگی نیاز داشت.»
صدای خنده کوتاه مهمانها در سالن پیچید. مهرا دستش نلرزید. فنجان آخر را جلوی «سامان»، شوهرش، گذاشت؛ مردی که روز عقد قول داده بود روزی حقیقت را به همه بگوید، اما بعدها سکوت را انتخاب کرده بود. سامان نگاهش را دزدید.
آن شب جشن رونمایی از قرارداد بزرگ هلدینگ رادمنش بود؛ قراردادی برای ساخت شهرک هوشمند در زمینهای شمالی شهر. همه منتظر ورود سرمایهگذار ناشناس بودند؛ کسی که فقط با نام حقوقی «گروه باران» شناخته میشد و شش ماه بود بازار را به تکاپو انداخته بود. فرنگیس از صبح دستور داده بود مهرا در عکسها نباشد. میگفت: «چهره تو به برند خانواده نمیخورد.»
اما مشکل واقعی فراتر از یک عکس بود. همان صبح، خدمتکار پیر خانه، «ننه صنوبر»، مخفیانه به مهرا خبر داده بود که فرنگیس قصد دارد در پایان جشن، توافق طلاق را جلوی همه روی میز بگذارد و مهرا را متهم کند به دزدیدن جواهرات خانوادگی. جواهراتی که خود فرنگیس یک هفته پیش در کیف مهرا گذاشته بود.
مهرا وقتی این را شنید، فقط پرسید: «دوربینهای راهرو هنوز خراباند؟»
صنوبر با نگرانی گفت: «خانم جان، شما چرا اینقدر آرامی؟ میخواهند آبرویتان را ببرند.»
مهرا با انگشت روی بخار پنجره یک خط کشید. «آبرو چیزی نیست که آنها به من داده باشند تا بتوانند پس بگیرند.»
در سالن، فرنگیس ناگهان قاشقش را به جام زد. «پیش از امضای قرارداد، یک مسئله خانوادگی باید روشن شود.»
نگاهها برگشت. دو نفر از نگهبانها کیف چرمی مهرا را آوردند. سامان رنگ باخت، اما باز هم چیزی نگفت. فرنگیس زیپ کیف را باز کرد و گردنبند یاقوتی خاندان رادمنش را بیرون کشید. زمزمهها بالا گرفت.
فرنگیس با صدایی پر از پیروزی گفت: «دختر بیریشه هرچه هم لباس عروس بپوشد، ریشهاش را نشان میدهد.»
مهرا به گردنبند نگاه کرد؛ همان گردنبندی که روزی در کودکی روی گردن مادرش دیده بود، پیش از آنکه عمارت قدیمی خاندان «بارانفر» در آتش بسوزد و او با نامی جعلی به پرورشگاه فرستاده شود.
برای نخستین بار در آن شب، لبخند مهرا تغییر کرد. آرامتر شد، اما سردتر.
در همان لحظه درهای سالن باز شد و نماینده گروه باران وارد شد؛ مردی میانسال با کت تیره و چتری خیس. او مستقیم به سمت مهرا آمد، کمی خم شد و مقابل همه گفت: «خانم مهرا بارانفر، هیئت مدیره منتظر دستور شما برای امضای قرارداد است.»
سالن در سکوتی سنگین فرو رفت. فرنگیس گردنبند را در مشت فشرد. سامان بالاخره به مهرا نگاه کرد؛ نه با عشق، با ترس.