دو روز بعد، خبر آتشسوزی کارخانه نمک کویر همه رسانهها را پر کرد. مهری تلاش کرد آن را حادثه برقگرفتگی نشان دهد، اما بنیاد آذرنشان فیلمی منتشر کرد: کامیونی نیمهشب وارد کارخانه شده بود، دو مرد با بشکههای بنزین پیاده شده بودند، و پشت سرشان خودروی مخصوص مهری دیده میشد.
سهام رادمان سقوط کرد. خبرنگاران مقابل عمارت صف کشیدند. مهری برای اولین بار مجبور شد از در پشتی خارج شود؛ همان دری که لیان را از آن رانده بود.
آرش بیخبر به برج آذرنشان رفت. نگهبانها راهش را گرفتند اما نوا دستور داد او را بالا بیاورند. وقتی وارد اتاق شد، دیگر نتوانست نقش مدیرعامل سرد را بازی کند. نگاهش روی صورت نوا لغزید و آهسته گفت: «لیان؟»
نوا چند ثانیه سکوت کرد. «این اسم را هفت سال پیش در خانه شما دفن کردند.»
آرش جلو آمد. «من نمیدانستم. به من گفتند تو...»
«خیانت کردم؟ دزدی کردم؟ بچهام را فروختم؟» صدای نوا بالا نرفت؛ همین آرامشش دردناکتر بود. «تو لازم نبود همه چیز را بدانی. فقط لازم بود بپرسی. حتی یک بار.»
آرش چشمهایش را بست. «بچه...»
نوا نگاهش را به پنجره دوخت. «بعضی سؤالها را حق نداری زود بپرسی. وقتی کسی از دریا نجات پیدا میکند، اول باید یاد بگیرد روی ساحل راه برود.»
آرش پروندهای روی میز گذاشت. «من صدای جلسه مادرم را ضبط کردم. میخواهم شهادت بدهم.»
نوا به پرونده نگاه نکرد. «شهادت تو برای من هدیه نیست؛ بدهی است.»
در همین میان، مهری نقشه آخرش را کشید. او به سراغ «سینا»، برادر ناتنی لیان، رفت؛ مردی حریص که سالها فکر میکرد اگر لیان وارث آذرنشان شناخته شود، سهمی برای او نمیماند. مهری به او وعده داد اگر بتواند آیین را پیدا کند و هویت او را افشا کند، مالکیت چند زمین کویری را به نامش میزند.
سینا از طریق پرستار سابق بیمارستان مهرگان رد آیین را زد. عصر همان روز، وقتی آیین از کلاس رباتیک بیرون آمد، مردی با کلاه نقابدار به او نزدیک شد و گفت: «مامانت گفته من بیام دنبالت.»
آیین یک قدم عقب رفت. لیان همیشه به او یاد داده بود رمز روزانه را بپرسد. پرسید: «پس رمز امروز چیه؟»
مرد مکث کرد. همین مکث کافی بود. آیین دکمه کوچکی را که زیر بند ساعتش بود فشار داد. سه خیابان آنطرفتر، گوشی لیان آژیر کشید.
وقتی لیان به پارکینگ رسید، سینا پسرک را به زور به سمت ماشین میکشید. قبل از آنکه نگهبانها برسند، آرش که مخفیانه لیان را تعقیب کرده بود، خودش را میان ماشین و آیین انداخت. ضربه چاقوی سینا به پهلوی آرش نشست. آیین فریاد زد: «بابا؟»
همه یخ زدند. حتی خود آیین که نمیدانست چرا آن کلمه از دهانش پریده است.
لیان با چهرهای سفید به آرش نگاه کرد. خون از زیر دستش میریخت. آرش لبخند محوی زد و گفت: «این بار... ساکت نماندم.»
اما از میان دستهای سینا، کاغذی افتاد؛ قراردادی با امضای مهری، برای ربودن کودک و انتقال او به خارج از کشور. پشت قرارداد یک جمله نوشته شده بود: «اگر پسر دیده شود، پروژه میمیرد.»
لیان فهمید ماجرا فقط دشمنی خانوادگی نیست. شهرک خورشیدی قرار بود روی زمینی ساخته شود که طبق وصیتنامه سامان آذرنشان، تنها در صورت زنده بودن نوهاش به آیین میرسید. مهری برای تصاحب زمین، باید ثابت میکرد نوهای وجود ندارد؛ یا کاری میکرد که دیگر وجود نداشته باشد.