آن شب، آرش تمام آرشیوهای قدیمی خانه را زیر و رو کرد. عکسهای عروسی، پروندههای مالی، نامههایی که هرگز باز نکرده بود. میان کاغذها، پاکت کوچکی پیدا کرد که مهر پزشکی قانونی داشت. روی آن نوشته شده بود: «گزارش نوزاد، بیمارستان مهرگان، هفت سال پیش.»
دستهایش لرزید. لیان هنگام رانده شدن باردار بود؟ چرا هیچکس نگفته بود؟ پاکت خالی بود. فقط گوشهاش با خودکار نوشته شده بود: «به دستور خانم مهری تحویل گرفته شد.»
آرش همان لحظه فهمید سکوتش در آن شب فقط یک زن را نابود نکرده؛ شاید فرزندی را هم از او گرفته بود.
صبح روز بعد، نوا کیانی در طبقه بیستوهفتم برج آذرنشان نشسته بود. پشت شیشهها شهر زیر غبار نارنجی کویر فرو رفته بود. مقابلش مردی سالخورده با عصای نقرهای ایستاده بود: «کیان آذرنشان»، مالک بنیاد، کسی که رسانهها از او به عنوان پیرمرد بیوارث سرمایه ایران یاد میکردند.
کیان به آرامی گفت: «لیان، هنوز میتوانی عقب بکشی. انتقام، اگر طولانی شود، آدم را شبیه دشمنش میکند.»
نوا عینکش را برداشت. پشت آن، چشمهایی خسته اما محکم بود. «من برای انتقام برنگشتم، عمو کیان. برای ثبت حقیقت برگشتم. آنها نامم را دزدیدند، بچهام را دزدیدند، سهم پدرم را دزدیدند و مرا زنی بیریشه خواندند.»
کیان آه کشید. هفت سال قبل، وقتی لیان نیمهجان کنار جاده پیدا شد، فقط یک کارت قدیمی در جیبش بود؛ کارت پدر واقعیاش، «سامان آذرنشان»، پسر گمشده کیان. آزمایش خون ثابت کرد لیان تنها وارث قانونی آذرنشان است؛ همان قدرت خانوادگی پنهانی که مهری سالها از آن میترسید، چون میدانست اگر لیان هویت واقعی خود را بفهمد، نیمی از زمینهای پروژه کویر متعلق به او خواهد بود.
در همان لحظه، در اتاق باز شد و پسربچهای شش ساله با موهای تیره وارد شد. اسمش «آیین» بود. در دستش هواپیمای کاغذی داشت و با شیطنت پرسید: «مامان، امروز باز میخوای با آدمای بد حرف بزنی؟»
لیان روی زانو نشست و لبخند زد. «نه عزیزم. امروز میخوام کاری کنم آدمای بد مجبور بشن حقیقت رو بلند بگن.»
کیان نگاهی نگران به آیین انداخت. «رادمانها اگر بفهمند بچه زنده است، آرام نمینشینند.»
لیان دست پسرش را فشرد. «برای همین هنوز نمیفهمند. آرش باید اول خودش را بشناسد؛ باید بفهمد شریک جرم بودن همیشه با امضا نیست، گاهی با سکوت است.»
همان روز بعدازظهر، مهری جلسه اضطراری خانوادگی تشکیل داد. برادرشوهرها، وکلا و حسابداران قدیمی دور میز نشسته بودند. مهری با صدایی آرام اما زهرآلود گفت: «این زن هر که هست، میخواهد گذشته را باز کند. قبل از آنکه او سندی پیدا کند، ما باید گذشته را بسوزانیم.»
حسابدار پیر، آقای نادری، رنگش پرید. «خانم، بعضی سندها دیجیتال شدهاند. در سرور قدیمی کارخانه نمک کویر...»
مهری با نگاه تندی حرفش را برید. «پس کارخانه امشب آتش میگیرد.»
اما کسی پشت در نیمهباز ایستاده بود: آرش. برای اولین بار بعد از هفت سال، صدای مادرش را بیواسطه شنید. حقیقت مثل پتکی بر سرش فرود آمد. همان لحظه پیام دیگری روی گوشی مهری نشست: «آتش نزنید. خاکستر هم زبان دارد.»
مهری برگشت. هیچکس نبود.