باران ریزی روی شیشههای عمارت «رادمان» میکوبید؛ همان عمارتی که هفت سال پیش، لیان در آن با لباس عروسی سفید وارد شد و با چادر مشکیِ قرضی از در پشتی بیرونش انداختند.
آن شب، همه چیز با یک پاکت کاغذی شروع شد. داخل پاکت، چند عکس تار از لیان کنار مردی ناشناس بود، صدای ضبطشدهای که انگار اعتراف میکرد به خیانت، و یک قرارداد انتقال سهام که امضای لیان پایش نشسته بود؛ امضایی که او هرگز نزده بود. مادرشوهرش، «مهری رادمان»، بدون اینکه حتی به چشمهایش نگاه کند گفت: «زن بیریشه وقتی وارد خانه بزرگ میشود، اول نمک میخورد، بعد نمکدان میشکند.»
آرش، شوهرش، کنار پنجره ایستاده بود. صورتش مثل سنگ سفید شده بود. لیان التماس نکرد؛ فقط یک جمله گفت: «اگر یک روز فهمیدی امضای من نبوده، دنبال من نگرد. دنبال کسی بگرد که از سکوت تو جان گرفت.»
اما آرش چیزی نگفت. نه از او دفاع کرد، نه دستش را گرفت. فقط انگشتر ازدواج را روی میز گذاشت. همان سکوت، تیزتر از هر فریادی، لیان را برید.
هفت سال بعد، تالار اجتماعات شرکت رادمان پر از خبرنگار بود. قرار بود قرارداد بزرگ ساخت «شهرک خورشیدی کویر» امضا شود؛ پروژهای میلیاردی که اگر به نتیجه میرسید، خاندان رادمان دوباره به اوج برمیگشت. مهری با لبخند سرد همیشگیاش روی صندلی ردیف اول نشسته بود. آرش، حالا مدیرعامل، با کت سرمهای و چهرهای خسته پشت تریبون ایستاد.
مجری اعلام کرد: «و اکنون نماینده بنیاد سرمایهگذاری آذرنشان، خانم دکتر نوا کیانی.»
زنی با مانتوی خاکستری، موهای جمعشده و عینک باریک وارد شد. قدمهایش آرام بود، نه متکبر، نه مردد. کسی او را نمیشناخت. فقط وقتی دستش را برای امضا بالا آورد، نور سالن روی مچ چپش افتاد؛ جایی که زیر پوست، نشان کوچکی از فیروزه برق زد.
آرش نفسش بند آمد. آن نشان را میشناخت. لیان در کودکی بر اثر سوختگی روی مچش جای زخمی داشت و همیشه رویش دستبند فیروزه میبست.
زن پشت میز نشست، لبخند زد و گفت: «امیدوارم این همکاری بر پایه شفافیت باشد. بنیاد آذرنشان با خانوادههایی که رازهای مالی پنهان دارند، معامله نمیکند.»
مهری اندکی رنگ باخت. آرش به چهره زن خیره شد؛ شبیه لیان بود، اما نه آن دختر آرام و زخمی. این زن مثل آبی بود که سالها زیر زمین حرکت کرده و حالا آماده شکافتن سنگ شده باشد.
امضای قرارداد تنها چند ثانیه مانده بود که نوا خودکار را زمین گذاشت و ادامه داد: «پیش از امضا، یک شرط اضافه داریم: حسابرسی کامل تمام شرکتهای زیرمجموعه رادمان در ده سال گذشته.»
همهمه در سالن پیچید. مهری لبخندش را جمع کرد. آرش آرام گفت: «این شرط در مذاکرات نبود.»
نوا بیآنکه نگاهش را بدزدد پاسخ داد: «خیلی چیزها در مذاکرات نبودند، آقای رادمان. بعضی حقیقتها همیشه دیر وارد اتاق میشوند.»
همان لحظه تلفن مهری لرزید. پیامی ناشناس روی صفحه افتاد: «بازی شروع شد. این بار عروس را از در پشتی بیرون نمیبرید.»