فردای آن روز، سهام گروه رادمان تنها سه درصد افت کرد. برای دیگران خبری عادی بود، اما برای آرمان نشانهی شروع طوفان. همزمان، سه قرارداد بزرگ لغو شد؛ یکی از طرف بیمارستان خصوصی، یکی از سوی شرکت حملونقل بینالمللی، و سومی از صندوقی ناشناس که ناگهان حاضر نشد سرمایهی پروژهی بندر خشک را تأمین کند.
مهوش با خشم وارد اتاق لیلا شد. «تو پشت اینها هستی؟»
لیلا کنار پنجره نشسته و لباس سادهای میدوخت؛ همان کاری که سالها با آن تحقیرش کرده بودند. بدون بالا آوردن سر گفت: «من فقط نخهای پوسیده را کشیدم. پارچه خودش پاره شد.»
مهوش خواست سیلی بزند، اما در آستانهی حرکت ایستاد. لیلا برای نخستین بار چشم در چشم او گفت: «دستتان را بالا ببرید، دوربین اتاق هم بالا میرود. این خانه هفت سال شاهد من بود. حالا شاهد شماست.»
چهرهی مهوش یخ زد. او فهمید زن خاموشی که به خیالشان بیپناه بود، خانه را به حافظهای زنده تبدیل کرده است.
اما لیلا انتقامش را با رسوایی فوری نمیخواست. او عجله نداشت. نخست، حسابدار قدیمی خانواده را به بهانهی درمان پسر بیمارش به خارج فرستاد و در فرودگاه، وکیل نادر کیانی با او ملاقات کرد. حسابدار بعد از سالها ترس، اعترافنامهای امضا کرد: پانزده سال پیش، گروه رادمان اسناد بدهی ساختگی علیه شرکت سهرابی ساخته بود تا پروژهی معدن لاجورد را تصاحب کند. آتشسوزی ویلا هم حادثه نبود؛ هشداری بود که از کنترل خارج شد.
دوم، لیلا به دیدار پدر آرمان رفت؛ جمشید رادمان، مردی بیمار و خاموش که سالها خود را در طبقهی سوم عمارت پنهان کرده بود. همه میگفتند او حافظهاش را از دست داده. اما لیلا میدانست حافظهاش سالم است؛ وجدانش بیمار بود.
جمشید وقتی لیلا را دید، اشک در چشمانش جمع شد. «من دستور آتش را ندادم.»
لیلا پاسخ داد: «اما امضا کردید.»
پیرمرد لرزید. «اگر نمیکردم، خانوادهام نابود میشد.»
لیلا برای نخستین بار صدایش کمی شکست. «و خانوادهی من؟ ما در کدام ستون ترازنامه جا میشدیم؟»
جمشید سرش را پایین انداخت. لیلا دستگاه ضبط را روی میز نگذاشته بود؛ نیازی نبود. او میخواست پیش از دادگاه، اعتراف را از چشمهای مرد بگیرد. اما وقتی از اتاق بیرون آمد، دید آرمان پشت در ایستاده است.
آرمان صدایش گرفته بود. «من نمیدانستم.»
لیلا به او نگاه کرد. در چهرهاش نه نفرت بود، نه عشق سابق. فقط فاصلهای سرد و روشن. «ندانستن همیشه بیگناهی نیست، آرمان. گاهی فقط راحتترین انتخاب است.»