آن شب، بعد از رفتن مهمانان، خاندان رادمان دور میز ناهارخوری جمع شدند؛ همان میزی که لیلا سالها پایینترین صندلی آن را داشت. آرمان با صدایی که میکوشید محکم باشد، گفت: «تو کی هستی، لیلا؟»
لیلا دستمال پارچهای را کنار بشقاب گذاشت. «همان کسی که هفت سال ندیدید.»
مهوش خندید، اما خندهاش ترک برداشت. «نمایش راه انداختهای؟ یک پیرمرد تو را با کسی اشتباه گرفته.»
لیلا به آرامی از کیف کوچک مشکیاش پاکتی بیرون آورد و روی میز گذاشت. داخل آن تصویر سندی قدیمی بود: نشان لاجوردی، مهر خانوادگی سهرابیها؛ خاندانی که پانزده سال پیش پس از یک رسوایی مالی ناگهانی سقوط کرده بودند. همه باور داشتند وارث اصلی آنها، دختری نوجوان به نام لیلا سهرابی، در آتشسوزی ویلای شمال جان باخته است.
آرمان به عکس خیره شد. «غیرممکنه...»
لیلا گفت: «غیرممکن نبود. فقط برای کسانی راحت بود که من مرده باشم.»
مهوش ناگهان از جا بلند شد. «ما هیچ ربطی به آن پرونده نداریم!»
این جمله زیادی سریع گفته شد؛ سریعتر از بیگناهی.
لیلا نگاهش را به او دوخت. «من نگفتم دارید.»
هوا سنگین شد. مهتاب با عصبانیت گفت: «پس چرا هفت سال مثل آدمهای بیچاره اینجا ماندی؟ اگر وارث بودی، چرا سکوت کردی؟»
لیلا آرام پاسخ داد: «چون بعضی خانهها را از بیرون نمیشود خراب کرد. باید واردشان شوی، گرد و غبار روی پروندههایشان را ببینی، نام آدمهایی را که شبانه به اتاق مطالعه میآیند یاد بگیری، بفهمی چه کسی از چه چیزی میترسد.»
آرمان قدمی عقب رفت. او در ذهنش هفت سال زندگی مشترک را مرور میکرد؛ لیلا کنار پنجره، لیلا در کتابخانه، لیلا هنگام تماسهای کاری او، لیلا که همیشه انگار حواسش نبود. حالا میفهمید او هرگز حواسپرت نبوده؛ فقط صبور بوده است.
در همان لحظه تلفن مهوش زنگ خورد. روی صفحه نام «وزیر سابق» درخشید. مهوش آن را قطع کرد، اما دیر شده بود. لیلا دیده بود. و لبخند زد.