لیلا هفت سال در خانهی خاندان رادمان زندگی کرده بود؛ خانهای که دیوارهای مرمرش از صدای تحقیر پر بود و فرشهای ابریشمیاش راز اشکهای خشکشده را پنهان میکردند. برای همه، او فقط همسر بیاصلونسب آرمان رادمان بود؛ زنی آرام، کمحرف، بیحامی و زیادی معمولی برای خانوادهای که نامشان روی برجها، بیمارستانها و روزنامهها میدرخشید.
مهوش رادمان، مادرشوهرش، هر صبح هنگام صبحانه فنجان چای را طوری روی میز میگذاشت که صدا در سالن بپیچد و میگفت: «بعضیها اگر شانس نمیآوردند، هنوز پشت دخل یک خیاطی میایستادند.»
لیلا هر بار لبخند میزد و چیزی نمیگفت. خدمتکارها گمان میکردند او از ترس خاموش است. آرمان فکر میکرد او به این زندگی وابسته است. و مهتاب، خواهر آرمان، باور داشت لیلا آنقدر بیارزش است که حتی ارزش دشمنی ندارد.
اما آن شب، وقتی مهمانی سالگرد تأسیس گروه رادمان در عمارت برگزار شد، همهچیز عوض شد. مهوش در برابر صد نفر از سهامداران، لیلا را مجبور کرد سینی نوشیدنی را حمل کند؛ نه چون خدمتکاری کم بود، بلکه چون میخواست جایگاه او را یادآوری کند.
لیلا سینی را برداشت. دستهایش نلرزید. از میان نور لوسترها گذشت و درست کنار میز هیئتمدیره ایستاد. در همان لحظه، مردی سالخورده با کت سرمهای و عصای نقرهای وارد شد. همهمه خوابید. او نادر کیانی بود؛ پیرمردی که کمتر کسی چهرهاش را دیده بود اما همه میدانستند صندوق سرمایهگذاری او میتواند یک شهر را بسازد یا نابود کند.
آرمان با عجله جلو رفت. «جناب کیانی، افتخار بزرگیه...»
اما نادر نگاهش از روی آرمان عبور کرد و روی لیلا نشست. چشمان پیرمرد برای لحظهای لرزید. سپس، در برابر نگاه حیرتزدهی مهمانان، سرش را اندکی خم کرد و گفت: «خانم سهرابی، دیر رسیدم. ببخشید.»
سینی در دست لیلا بود، اما این بار صدای افتادن لیوانها نبود که سالن را لرزاند؛ سکوت بود.
مهوش رنگ باخت. «خانم... سهرابی؟»
لیلا همان لبخند همیشگی را زد؛ آرام، بیصدا، و اینبار ترسناک.