زلیخا تا سحر حرف زد. آرش هلالی، پدر واقعی نرگس، سالها قبل شریک پنهان آذرنیاها در یک پروژه بندری بود. وقتی فهمید آذرنیاها از مسیر شرکتهای صوری پولشویی میکنند، قصد افشا داشت. چند هفته بعد، ماشینش در دره سقوط کرد و پرونده با عنوان حادثه بسته شد. نرگس را برای حفاظت، با هویتی تغییر یافته بزرگ کردند و بعدها با مردی ساده به نام سعید ساعی ازدواج کرد. اما نرگس پیش از مرگش دوباره به اسناد پدرش نزدیک شده بود.
مهتاب فهمید سقوط مادرش هم شاید تصادف نبوده. فهمید اتهام سه سال پیش به او فقط برای بیرون انداختن یک عروس نامطلوب نبود؛ برای جلوگیری از رسیدن او به اسناد مادرش بود. آذرنیاها از خون او ترسیده بودند، پیش از آنکه خودش بداند چه خونی در رگهایش دارد.
صبح، مهتاب به جلسه هیئتمدیره آذرنیا رفت. ناهید با لباسی تیره پشت میز نشسته بود و کنار دستش رامین، آشفته و کمخواب. کاوه، برادر رامین، مدام انگشتش را روی میز میکوبید.
مهتاب پوشهای روی میز گذاشت. «برای ادامه همکاری، ما درخواست حسابرسی مستقل داریم.»
کاوه خندید: «شما زیادی برای یک مشاور شرط میگذارید.»
مهتاب کارت شناسایی جدیدش را بیرون آورد. روی کارت نوشته بود: «مهتاب ساعی هلالی، عضو صاحباختیار هیئت امنای هلال سپید.»
سکوت، مثل شیشه شکست.
رامین از جا بلند شد. «مهتاب؟»
او برای نخستین بار مستقیم نگاهش کرد. نه با نفرت، نه با عشق؛ با فاصلهای که هیچ عذرخواهی پرش نمیکرد. «بله. همان زنی که تو بدون پرسیدن یک سؤال فروختی.»
ناهید سریع خود را جمع کرد. «این نمایشها از نظر حقوقی ارزشی ندارد.»
مهتاب لبخند زد. «درست میگویید. برای همین امروز نمایش نیاوردهام. مدرک آوردهام.»
او فلش را به لپتاپ وصل کرد. صدای ضبطشدهای در اتاق پیچید؛ صدای کاوه که سه سال پیش با یک کارمند بانک درباره ساخت حساب جعلی به نام مهتاب حرف میزد. سپس تصویر دوربین پارکینگ بیمارستان پخش شد؛ مردی که شب سکته پدر مهتاب وارد اتاق او شده بود، یکی از محافظان قدیمی ناهید بود.
رامین آرام گفت: «مامان... اینها چیه؟»
ناهید فریاد زد: «ساکت! تو هیچوقت ظرفیت اداره این خانواده را نداشتی.»
همین جمله، صورت واقعی خاندان را نشان داد. رامین فهمید حتی او هم فقط مهره بوده. اما مهتاب به دلسوزی او نیازی نداشت.
کاوه ناگهان به سمت فلش حمله کرد. پیش از اینکه دستش برسد، در اتاق باز شد و دو بازرس مالی همراه وکیل هلال سپید وارد شدند. مهتاب از قبل همهچیز را بهصورت زنده روی سرور امن منتقل کرده بود.
ناهید آهسته کف زد. «باهوشی. اما فکر کردی اگر نام هلالی را رو کنی، خودت پاک میمانی؟ مادرت هم سهم خودش را برداشته بود. نرگس فرشته نبود.»
مهتاب برای لحظهای خشکش زد. ناهید ادامه داد: «او سندها را برای عدالت نمیخواست. میخواست با آنها معامله کند.»
این ضربه، از هر توهینی عمیقتر بود. انتقام مهتاب بر پایه تصویری پاک از مادرش بنا شده بود؛ حالا ناهید میخواست آن تصویر را آلوده کند.
همان شب، رامین به خانه قدیمی مهتاب آمد. زیر باران ایستاده بود، بیچتر، مثل مردی که دیر فهمیده در کدام طرف ایستاده است.
گفت: «من میتونم علیه کاوه و مادرم شهادت بدم.»
مهتاب در را نیمهباز نگه داشت. «چرا؟ چون پشیمانی یا چون کشتی دارد غرق میشود؟»
رامین جوابی نداشت.
مهتاب گفت: «شهادت بده. اما نه برای من. برای اولین بار در عمرت، برای حقیقت کاری کن که به نفعت نیست.»
در را بست. پشت در، اشک نریخت. هنوز یک سؤال مانده بود: مادرش واقعاً چه چیزی را پنهان کرده بود؟