صبح روز بعد، روزنامهها نوشتند: «اختلال فنی در افتتاح برج آذرنیا.» هیچکس جرئت نکرد از شماره حسابی که روی پرده افتاده بود حرف بزند. ناهید آذرنیا سالها یاد گرفته بود چگونه حقیقت را با پول خفه کند. اما این بار پول، زبان باز کرده بود.
در دفتر شیشهای هلال سپید، مهتاب فایلهای قدیمی را مقابل خود چید. هر برگ، تکهای از شبی بود که زندگیاش را دزدیدند. او به جای داد زدن، سه سال درس خوانده بود: حقوق مالی، امنیت اطلاعات، زبان قراردادها، هنر صبر. مادربزرگش، زلیخا هلالی، روزی که او را نیمهجان از کنار تخت بیمارستان پدرش برداشت، گفته بود: «اگر میخواهی برنده شوی، مثل زخمیها حمله نکن. مثل وارثها تصمیم بگیر.»
زلیخا هلالی زنی بود که نامش روی هیچ تابلویی نبود، اما امضایش میتوانست یک بانک را نجات دهد یا نابود کند. او مادر مهتاب را سالها پیش به خاطر ازدواج با مردی ساده از خانواده رانده بود و بعد از مرگ دخترش، نوهاش را هم فقط از دور دیده بود. اما وقتی مهتاب با چمدانی شکسته و آبرویی لهشده برگشت، زلیخا برای نخستین بار گریه کرد و گفت: «این بار من بدهیام را به خون خودم میپردازم.»
تلفن مهتاب زنگ خورد. صدای رامین بود؛ همان صدایی که زمانی برایش خانه بود و بعد تبدیل شد به دیوار.
«خانم رستگار، باید صحبت کنیم. دیشب سوءتفاهم شد.»
مهتاب پنجره را باز کرد. هوای نمناک تهران داخل آمد. گفت: «سوءتفاهم معمولاً با یک سند بانکی روی پرده عمومی ظاهر نمیشود، آقای آذرنیا.»
رامین سکوت کرد. بعد آهسته گفت: «شما دقیقاً چی میخواهید؟»
مهتاب نگاهش را به عکس کوچک پدرش روی میز دوخت. «حقیقت را. البته شما میتوانید از هر چیزی که کمتر درد دارد شروع کنید.»
همان روز، ناهید آذرنیا جلسه اضطراری گذاشت. برادر رامین، کاوه، پیشنهاد داد قرارداد با هلال سپید فسخ شود. اما وکیل شرکت توضیح داد فسخ یکطرفه یعنی ورشکستگی پروژه، چون بیشتر وامها روی اعتبار هلال سپید باز شده بود. ناهید فهمید زنی که وارد خانهشان شده، فقط مشاور نیست؛ تله است.
شب، مهتاب پیامی ناشناس دریافت کرد: «اگر گذشته را باز کنی، مادرت هم آرام نمیماند.»
دستهایش برای لحظهای یخ زد. مادرش، نرگس، سالها پیش در یک تصادف کشته شده بود. پرونده بسته شده بود: لغزندگی جاده، خستگی راننده. اما چرا کسی حالا از آرامنماندن مردهها حرف میزد؟
مهتاب به اتاق بایگانی رفت و صندوقی را باز کرد که زلیخا هرگز اجازه نداده بود لمس شود. داخل صندوق، یک فلش قدیمی، چند نامه سوخته و شناسنامهای بود که روی آن مهر «ابطالشده» خورده بود. نام پدر در شناسنامه مادرش خالی نبود؛ برخلاف آنچه همه گفته بودند. نام نوشته شده بود: «آرش هلالی»، برادر کوچک زلیخا.
مهتاب عقب رفت. یعنی مادرش دختر زلیخا نبود؛ دختر برادر او بود. یعنی زلیخا مادربزرگش نبود، عمهبزرگی بود که یک راز خانوادگی را دفن کرده بود. و اگر مادرش وارث مستقیم آرش هلالی محسوب میشد، سهمی از قدرت هلال سپید به مهتاب میرسید که حتی خودش از آن خبر نداشت.
همان لحظه در باز شد. زلیخا ایستاده بود؛ پیر، محکم، اما با چشمانی که بالاخره ترسیده بودند.
گفت: «به بعضی حقیقتها دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است. اما اگر امشب همهاش را بدانی، فردا زنده نمیمانی.»