شب افتتاح برج «آذرنیا»، باران مثل نخهای نقرهای روی شیشههای سیاه میلغزید و خبرنگارها دنبال جملهای بودند که فردا تیتر شود. روی سن، رامین آذرنیا با لبخند تمرینشدهاش گفت: «این برج، نتیجه اعتماد خانواده و پاکی نام ماست.»
در ردیف آخر سالن، زنی با مانتوی خاکستری و روسری ساده، بیصدا ایستاده بود. کسی نمیدانست او همان مهتاب ساعی است؛ همان عروس سابق خاندان آذرنیا که سه سال پیش، در یک جلسه خانوادگی، با یک ویدئوی جعلی و چند برگه حسابسازیشده به خیانت مالی و اخلاقی متهم شد. همان زنی که مادرشوهرش، ناهید آذرنیا، انگشتر ازدواج را از انگشتش بیرون کشید و گفت: «نام ما از تو بزرگتر است.»
مهتاب آن شب حتی فرصت دفاع نداشت. رامین، همسرش، چشمهایش را دزدید و امضا کرد: طلاق، سکوت، خروج از خانه. یک روز بعد پدر مهتاب در بیمارستان از دنیا رفت؛ سکتهای که پزشکها گفتند از فشار عصبی بوده، اما مهتاب میدانست پشتش دستهایی هست که بوی پول و ترس میدهند.
حالا بعد از سه سال، او با نام «مینا رستگار»، مشاور بحران شرکت سرمایهگذاری «هلال سپید» برگشته بود؛ شرکتی که قرار بود بزرگترین شریک مالی آذرنیا شود. کسی خبر نداشت هلال سپید در حقیقت متعلق به خاندان مادری مهتاب است؛ خاندان خاموش و قدرتمندی که سالها در سایه بانکداری و حقوق بینالملل زندگی کرده بودند و نامشان را فقط کسانی میشناختند که واقعاً در قدرت بودند.
روی سن، رامین ادامه داد: «از خانم رستگار، نماینده هلال سپید دعوت میکنم قرارداد را امضا کنند.»
مهتاب قدم برداشت. کفشهایش روی سنگ مرمر صدای کوتاهی داد؛ مثل ضربههای آرام چکش قاضی. وقتی به میز رسید، ناهید آذرنیا برای لحظهای به صورتش خیره شد. اخم کوچکی میان ابروهایش نشست. شباهت، مثل بویی قدیمی، او را آزار داد.
رامین لبخند زد: «خانم رستگار، خوش آمدید به خانواده آذرنیا.»
مهتاب خودکار را برداشت، اما قبل از امضا به بند آخر قرارداد نگاه کرد؛ بندی که خودش اضافه کرده بود: «در صورت اثبات هرگونه جعل اسناد، رشوه یا پنهانسازی بدهی، اختیار کامل تعلیق داراییهای پروژه به هلال سپید منتقل میشود.»
او لبخند کمرنگی زد و گفت: «خانوادههایی که چیزی برای پنهان کردن ندارند، از شفافیت نمیترسند.»
ناگهان نور سالن برای چند ثانیه رفت. وقتی برگشت، خودکار هنوز در دست مهتاب بود، اما روی صفحه امضایی دیده نمیشد. بهجایش، روی نمایشگر پشت سر سن، تصویری از یک حساب بانکی ناشناس ظاهر شد؛ حسابی که سه سال پیش، پول جعل پرونده مهتاب از آن پرداخت شده بود.
همهمهای در سالن پیچید. رامین رنگ باخت. ناهید به سمت مسئول فنی چرخید و زیر لب گفت: «قطعش کنید!»
مهتاب آرام عقب رفت. هنوز انتقام شروع نشده بود؛ فقط بوی باران به اتاق دروغ راه پیدا کرده بود.