نامه روی میز تالار بود؛ کاغذی زرد، مُهر شده با نشان آذرپناه. خط متعلق به اردشیر آذرپناه، پدر سهراب، بود؛ مردی که پنج سال پیش با سکته مرده بود و همه او را بنیانگذار شکوه این خانواده میدانستند.
فرخنده نامه را نمیداد. دستهایش میلرزید. کیان، که هنوز در عمارت مانده بود، گفت: «طبق قانون، اگر نام شخصی در وصیتنامه آمده باشد، حق دارد متن را بشنود.»
فرخنده با نفرت به رها نگاه کرد. «او هیچ حقی در این خانه ندارد.»
رها قدمی جلو آمد. صدایش آرام بود. «پس چرا نامم در صندوق شماست؟»
سکوت تالار مثل شیشه ترک خورد.
سهراب نامه را از دست مادرش گرفت و خواند. هر جمله، رنگ از صورتش میبرد. اردشیر نوشته بود که سالها پیش، هنگام انتقال زمینهای سروان، اسنادی جعل شده و کودکی از آن خاندان زنده مانده است؛ دختری با نشانی ماهگرفتگی کنار شانه و مهری یشمی که نزد پرستار قدیمی پنهان شده. اردشیر در سالهای آخر عمر فهمیده بود آن دختر همان رهاست؛ عروسی که خانوادهاش تحقیر میکردند. او قصد داشته حقیقت را اعلام کند، اما قبل از آن مرده بود.
نازگل جیغ زد: «دروغ است! این زن از اول نقشه کشیده!»
فرخنده با صدایی خشک گفت: «اگر واقعاً از آن خانواده بودی، چرا سه سال مثل خدمتکار زندگی کردی؟ چرا همان روز اول نگفتی؟»
رها برای لحظهای چشمهایش را بست. تصویر پرستار پیر، مادرخواندهاش، در ذهنش آمد؛ زنی که پیش از مرگ گفته بود: «قدرت را زود نشان نده، چون گرگها رد خون را بهتر از رد حقیقت میگیرند.»
رها گفت: «چون کسی که فقط برای نامت احترام بگذارد، دشمن توست نه خانواده. من میخواستم بدانم در این خانه چه کسی آدم میبیند و چه کسی سند.»
سهراب یک قدم جلو آمد. «رها، من...»
او نگاهش نکرد. «تو هم انتخاب کردی سکوت کنی.»
در همان لحظه کیان پوشهی دیگری باز کرد. «خانم رها سروان امروز صبح رسماً اختیار حقوقی گروه سروان را پذیرفتهاند. اما این فقط شروع ماجراست. مدارکی در دست داریم که نشان میدهد مرگ اردشیر آذرپناه طبیعی نبوده؛ دستکم داروهایش در هفتهی آخر دستکاری شده است.»
همه به فرخنده نگاه کردند. او لبخند زد؛ لبخندی بیجان. «حالا عروس بینام ما قاضی هم شده؟»
رها پاسخ داد: «نه. من فقط کسی هستم که دیگر امضاهای سفید را قبول نمیکند.»
همان شب، وقتی همه در هیاهوی نامه بودند، نازگل پنهانی به انبار قدیمی رفت تا جعبهای از اسناد را بسوزاند. اما چراغ ناگهان روشن شد. رها آنجا ایستاده بود، تنها، با همان پیشبند ساده.
نازگل عقب رفت. «تو از کجا فهمیدی؟»
رها گفت: «آدمهای ترسو همیشه اول دنبال آتش میگردند.»