صبح روز بعد، عمارت آذرپناه پر از زمزمه بود. خبر مثل باد در شهر پیچیده بود: گروه سرمایهگذاری سروان، که مالک نیمی از زمینهای بندری و سهام پنهان چند بانک قدیمی بود، پس از سالها سکوت، نمایندهای تازه معرفی کرده است. هیچکس چهرهی او را ندیده بود. فقط یک نام در نامه آمده بود: «ر. س.»
فرخنده تمام صبح در اتاق کار شوهر مرحومش قدم زد. خانوادهی آذرپناه ثروت خود را از معامله با زمینهایی ساخته بود که روزی به سروانها تعلق داشت. اما سندها، امضاها و مرگها آنقدر در هم پیچیده بود که کسی جرئت نمیکرد گذشته را بلند بخواند.
رها در آشپزخانه بود که نازگل وارد شد. با ناخنهای لاکزدهاش روی میز ضرب گرفت و گفت: «شنیدی؟ یک تازهبهدورانرسیده پیدا شده ادعای خاندان سروان را دارد. مامان میگوید حتماً کلاهبردار است.»
رها قوری را برداشت. «شاید بعضی اسمها دیر برگردند، نه دروغ.»
نازگل خندید. «تو از اسم چه میفهمی؟ تو حتی نمیدانی پدرت کی بوده.»
همان لحظه، سکوت کوتاهی افتاد. رها نگاهش را بالا آورد. برای اولینبار نازگل در نگاه او چیزی دید که شبیه التماس نبود. شبیه هشدار بود.
ظهر، مردی با کت سرمهای و چتر سیاه پشت در عمارت آمد. خودش را «کیان مهرزاد»، وکیل گروه سروان معرفی کرد. فرخنده او را با احترام به تالار برد. سهراب هم آمد؛ گیج و نگران.
کیان پروندهای روی میز گذاشت. «گروه سروان قصد دارد قرارداد بندر خشک را متوقف کند. زمین مورد نظر، طبق سند مادر، بخشی از موقوفهی خانوادگی سروان است و انتقال آن در سالهای گذشته محل ایراد جدی دارد.»
فرخنده تند گفت: «این تهدید است؟»
کیان آرام جواب داد: «نه. یادآوری است.»
رها از دور، سینی چای را آورد. وقتی فنجان را مقابل کیان گذاشت، نگاهشان برای کسری از ثانیه گره خورد. کیان بیآنکه چیزی بگوید، انگشتش را به نشانهی احترام روی لبهی فنجان گذاشت؛ نشانهای قدیمی که فقط خدمتکاران وفادار عمارت سروان میشناختند.
فرخنده متوجه نشد. اما سهراب متوجه شد که رنگ رها عوض نشد. زن او، که سالها در برابر تندترین توهینها خاموش میماند، حالا کنار میز قدرت ایستاده بود؛ طوری که انگار از ابتدا صاحب آن بوده است.
شب، سهراب در اتاقشان پرسید: «تو چیزی دربارهی این سروانها میدانی؟»
رها پرده را کنار زد و به باغ تاریک نگاه کرد. «فقط میدانم وقتی خانهای را روی خاکستر دیگران بسازی، یک روز بوی دود از دیوارها بیرون میزند.»
سهراب خواست چیزی بگوید، اما در زدند. خدمتکار با وحشت گفت: «خانم فرخنده همه را به تالار خواسته. صندوق قدیمی آقا باز شده... داخلش یک نامه بوده با اسم رها.»