باران از بامهای سفالی محلهی قدیمی پایین میریخت و حیاط عمارت «آذرپناه» را مثل آیینهای تیره میکرد. در تالار اصلی، همه دور میز شام نشسته بودند؛ کریستالها میدرخشیدند، نقرهها برق میزدند، اما نگاهها از تیغهی چاقو سردتر بود.
رها، با لباس سادهی خاکستری، کنار در ایستاده بود و منتظر بود مادرشوهرش، فرخنده آذرپناه، اجازه دهد بنشیند. سه سال بود که عروس این خانه بود، اما هیچوقت صندلی خودش را نداشت. هر بار که مهمانی میآمد، او را به آشپزخانه میفرستادند. هر بار که خانواده عکس میگرفت، او را پشت ستون نگه میداشتند. میگفتند: «نسبت معلوم نیست، خانواده ندارد، فقط شانس آورده که سهراب دلش سوخته.»
سهراب، شوهرش، سرش را پایین انداخته بود و با قاشقش بازی میکرد. مردی که روزی زیر درخت نارنج به رها گفته بود: «تو برای من از هر نام خانوادگی مهمتری»، حالا حتی جرئت نداشت وقتی خواهرش، نازگل، کفش گِلیاش را جلوی رها میانداخت، چیزی بگوید.
فرخنده با لبخندی نازک گفت: «رها جان، امشب قرار است دربارهی قرارداد بندر خشک صحبت کنیم. بهتر است شما بروی چای را آماده کنی. این حرفها برای ذهن سادهی تو سنگین است.»
رها سر خم کرد. نه از ترس؛ از عادت. اما در همان لحظه، صدای تلفن قدیمی تالار بلند شد. خدمتکار برداشت، رنگش پرید و گوشی را به فرخنده داد.
فرخنده گوش داد. لبخندش شکست. فقط گفت: «غیرممکن است... وارث؟ کدام وارث؟»
رها، در آستانهی خروج، مکث کرد. در آینهی کنار تالار، چشمهای خودش را دید؛ آرام، خسته، اما نه شکسته. در جیب پیشبندش، یک مهر کوچک یشمی بود؛ چیزی که سالها مخفی نگه داشته بود. روی آن نشان خاندان «سروان» حک شده بود؛ خاندانی که همه فکر میکردند بیست سال پیش در آتشسوزی باغ شمال نابود شده است.
آن شب هیچکس نفهمید چرا رها هنگام ریختن چای، دستش حتی یکبار هم نلرزید.