عمارت بارانزادها هنوز همان بوی عطر تلخ و چوب صیقلی را داشت. فقط گلهای حیاط پژمردهتر شده بودند و خندهها کوتاهتر. خاندان گرفتار بدهی بود، اما کسی در شهر جرئت نمیکرد به صدای بلند بگوید.
وقتی «آوا راد» وارد سالن شد، مهلقا چند لحظه به صورتش خیره ماند. رنگ از گونههایش پرید، اما خودش را جمع کرد. نوشین زیر لب گفت: «چقدر شبیه آن زن است…»
هومن، مردی با انگشترهای درشت و لبخند روغنی، جلو آمد. «خانم راد، افتخار دادید. شنیدهایم در جنوب معجزه میکنید.»
رها با صدایی آرام گفت: «من معجزه نمیکنم. فقط جایی پول میگذارم که حقیقت پنهان مانده باشد. حقیقت همیشه سودآور است.»
سامان هم آنجا بود. سه سال پیرتر، با چشمهایی که انگار خواب از آنها رفته باشد. وقتی رها را دید، دستش دور لیوان سفت شد. او شناخت. حتی اگر نامش آوا بود، حتی اگر لباسش سادهتر و گرانتر از گذشته بود، آن سکوت را میشناخت.
جلسه آغاز شد. هومن طرح نجات کارخانه را توضیح داد. رها گوش داد، سوالهای دقیق پرسید، بندهای قرارداد را یکییکی عوض کرد و در پایان گفت: «من سرمایه میگذارم، اما سه شرط دارم. اول، حسابهای ده سال اخیر کارخانه باید کامل باز شود. دوم، اختیار انبارهای شمالی تا زمان بازگشت سرمایه به من منتقل میشود. سوم، ریاست هیئت بازبینی باید با فردی خارج از خانواده باشد.»
مهلقا بلافاصله گفت: «حسابهای خانوادگی ما به غریبهها مربوط نیست.»
رها لبخند کمرنگی زد. «پس بدهیهای خانوادگیتان هم به من مربوط نیست.»
سکوت افتاد. هومن که چارهای نداشت، قرارداد را پذیرفت.
همان شب، سامان در راهروی بلند عمارت جلوی رها را گرفت. «رها…»
رها بدون برگشتن گفت: «این نام را در این خانه دفن کرده بودند.»
سامان آهسته گفت: «من دنبالت گشتم.»
رها برگشت. نگاهش نه خشم داشت، نه اشک؛ فقط خستگی قدیمی. «کجا؟ در اتاقهایی که مادرت اجازه میداد؟ در شهرهایی که هومن به تو نشان میداد؟ من همان شب کنار دریا بودم، سامان. کافی بود باورم کنی و یک قدم بیرون بیایی.»
سامان لب باز کرد، اما حرفی نیامد.
رها نزدیکتر شد و آرام گفت: «نگران نباش. من برای گرفتن عذرخواهی برنگشتهام. عذرخواهی ارزانترین چیزی است که ثروتمندان وقتی گیر میافتند خرج میکنند.»
در همان لحظه، نوشین از انتهای راهرو پنهانی به حرفهایشان گوش میداد. چشمانش از ترس برق زد. اگر آوا همان رها بود، پس بازگشتش اتفاقی نبود. و اگر اتفاقی نبود، تمام خاندان روی زمینی ایستاده بود که زیرش خالی شده بود.