خانه آبی کنار فانوس دریایی متروک به نظر میرسید، اما وقتی رها مُهر را روی در فلزی گذاشت، قفل قدیمی با صدایی آرام باز شد. داخل خانه، نه گردوغبار بود، نه تاریکی. زنی سالخورده با موهای سفید و چشمانی تیز پشت میز نشسته بود، انگار سه سال، ده سال یا یک عمر منتظرش بوده.
زن گفت: «بالاخره آمدی، رها کاویان… یا شاید بهتر باشد بگویم رها بارانزادِ نخستین.»
رها عقب رفت. «من هیچچیز از این خانواده نمیخواهم.»
زن لبخند نزد. «مسئله خواستن تو نیست. مسئله چیزی است که از تو دزدیدهاند.»
نام زن «فرنگیس راد» بود؛ وکیل محرمانه پدربزرگ خاندان. او به رها نشان داد که مادر واقعی رها، دختر گمشده همان خاندان بوده؛ دختری که سالها پیش بهخاطر ازدواج با مردی غیرثروتمند از ارث محروم شده، اما پدربزرگ پیش از مرگش سندی تازه تنظیم کرده بود: نیمی از داراییهای اصلی بارانزادها به وارث زنِ آن شاخه میرسید؛ یعنی رها.
ازدواج رها و سامان، معاملهای ساده نبود. پدربزرگ میخواست دو شاخه خاندان را دوباره پیوند بزند. اما مهلقا و برادرش، «هومن»، اگر این حقیقت فاش میشد، نفوذشان را از دست میدادند. پس باید رها را بدنام میکردند، از خانه بیرون میراندند و سندها را پیش از اعلام رسمی تغییر میدادند.
رها آن شب فهمید که گردنبند زمرد فقط بهانه بوده. سه سال تحقیر، سه سال سکوت، سه سال بیپناهی، همه نقشهای برای حذف او بود.
فرنگیس پرسید: «میخواهی دادگاه برویم؟ فریاد بزنیم؟ اسمشان را در روزنامهها بریزیم؟»
رها بعد از سکوتی طولانی گفت: «نه. آنها با آبرو زندگی میکنند. دادگاه برایشان بازی است. من ریشهشان را میخواهم، نه برگهایشان را.»
از آن روز، رها ناپدید شد.
در پروندههای شهر، نامش بهعنوان زنی مطرود باقی ماند. اما در بندرهای جنوبی، زنی با نام «آوا راد» سرمایهگذاری کوچک در باربریهای ورشکسته را شروع کرد. آوا حرف کم میزد، حساب دقیق میکرد، بدهیهای کوچک را میخرید و آدمهای طردشده را استخدام میکرد؛ همانها که خاندان بارانزاد روزی نابودشان کرده بود.
سه سال بعد، آوا راد مالک زنجیرهای از انبارهای مستقل شد که کشتیهای خارجی ترجیح میدادند بارشان را در آن تخلیه کنند. کسی نمیدانست آوا همان رهاست. چهرهاش عوض نشده بود، اما نگاهش چرا. دیگر زنی نبود که منتظر دفاع شوهرش بماند. او یاد گرفته بود اسناد از اشکها بلندتر حرف میزنند.
یک روز فرنگیس پروندهای آورد و گفت: «بارانزادها به مشکل خوردهاند. هومن برای نجات کارخانه چای، دنبال سرمایهگذار میگردد.»
رها آرام فنجانش را زمین گذاشت. «پس وقتش رسیده برگردم. اما نه بهعنوان عروس دزد. بهعنوان کسی که قیمت نجاتشان را تعیین میکند.»