در شهر بندری «ماهدژ»، هر بار که باران میآمد، مردم میگفتند خاندان «بارانزاد» معاملهای تازه بستهاند. خاندان بارانزاد فقط یک خانواده نبود؛ نامشان روی اسکلهها، کارخانههای چای، انبارهای ابریشم و حتی بیمارستان شهر حک شده بود. هرکس با آنها دشمن میشد، یا ورشکسته میشد یا از شهر میرفت.
«رها» سه سال پیش وارد این خاندان شد؛ نه بهعنوان دختر اشراف، نه بهعنوان شریک، بلکه بهعنوان عروسی که هیچکس نمیخواست نامش را بلند بگوید. همسرش «سامان بارانزاد» مردی ساکت و بلندپرواز بود؛ نه کاملاً ظالم، نه کاملاً مهربان. رها را از روی عشق نگرفتند، بلکه ازدواجشان نتیجه وصیت عجیب پدربزرگ خاندان بود: اگر سامان میخواست وارث بندر شمالی شود، باید با دختری به نام رها کاویان ازدواج میکرد.
از همان روز اول، مادر سامان، «مهلقا»، رها را لکهای روی سفره طلایی خانواده میدید. میگفت: «دختری که گذشتهاش معلوم نیست، آینده خاندان ما را تیره میکند.» خواهر سامان، «نوشین»، هر شب برای مهمانان خاندان قصه میساخت که رها پیش از این در یک چایخانه کار میکرده و با حیله وارد خانهشان شده است.
رها جواب نمیداد. فقط نگاه میکرد. همین سکوتش بیشتر خشمشان را برمیانگیخت.
یک شب، درست در ضیافت سالانه بارانزادها، گردنبند زمرد مهلقا گم شد؛ گردنبندی که میگفتند نشان ریاست زنان خاندان است. خدمتکاران را گشتند، اتاقها را زیر و رو کردند، و سرانجام زمرد را در صندوقچه کوچک رها پیدا کردند.
نوشین فریاد زد: «دیدید؟ از اول هم گفتم. خون آدم خودش را نشان میدهد.»
رها به صندوقچه نگاه کرد. کلید آن همیشه دست مهلقا بود؛ چون خود او گفته بود عروس تازهوارد نباید چیزی را از خانواده پنهان کند. رها خواست حرف بزند، اما سامان نگاهش را دزدید.
مهلقا سرد گفت: «اگر امشب از این خانه بروی، آبروی باقیماندهات را حفظ کردهای.»
رها به سامان نگاه کرد. فقط یک جمله میخواست بشنود: «من باور نمیکنم.» اما سامان گفت: «فعلاً برو. بعداً حرف میزنیم.»
همان «فعلاً» سه سال طول کشید.
رها با یک چمدان کهنه، زیر باران از عمارت بیرون رفت. جلوی در آهنی، پیرمرد باغبان که همه او را «عمو دارا» صدا میزدند، پالتوی خودش را روی شانهاش انداخت و زیر لب گفت: «خانم کوچک، بعضی درها بسته نمیمانند. فقط باید صاحب کلید برگردد.»
رها آن شب گریه نکرد. فقط کف دستش را باز کرد. داخل آن، مُهر نقرهای کوچکی بود که پدربزرگ سامان در روز عقد مخفیانه به او داده بود و گفته بود: «اگر روزی همه تو را رها کردند، این را به خانه آبی کنار فانوس دریایی ببر.»
رها تا صبح کنار دریا راه رفت، با اتهام دزدی پشت سرش و مُهری که روی آن تنها یک کلمه حک شده بود: «وارث».