اولین ضربه، با یک فنجان چای شروع شد. رها میدانست مهتاب به چای دارچین حساسیت ندارد، اما از بویش متنفر است. همان روز که جلسه خصوصی هیئتمدیره برگزار شد، رها برای همه چای ساده برد و برای مهتاب چای دارچین. مهتاب فنجان را بو کرد و با عصبانیت گفت: «چند بار بگویم این بو را نمیخواهم؟» و فنجان را به سمت رها پرت کرد.
فنجان شکست. چای روی فرش ریخت. اما رها پیش از خم شدن، آرام ضبطصوت کوچکی را که زیر سینی چسبانده بود، خاموش کرد. صدای مهتاب، تهدیدهایش، و مهمتر از همه جملهای که در خشم گفته بود، ثبت شده بود: «اگر آن دختر آریانا پیدا شود، مثل مادرش ناپدیدش میکنیم.»
رها فایل را مستقیم منتشر نکرد. آن را برای یک نفر فرستاد: «دکتر لیلا باران»، روزنامهنگاری که سالها درباره فساد اسکلهها تحقیق کرده و ناگهان ممنوعالقلم شده بود. پیام فقط یک جمله داشت: «اگر هنوز به آتشسوزی انبار غربی فکر میکنی، فردا ساعت پنج به گورستان متروک بیا.»
لیلا آمد. زنی بود با چشمان خسته اما تیز. وقتی انگشتر ماهی بالدار را دید، رنگش پرید. گفت: «تو... دختر نرگسی؟»
رها برای اولین بار نام مادرش را از زبان کسی شنید که او را بهعنوان قربانی نمیشناخت، بلکه بهعنوان مبارز به یاد میآورد. لیلا گفت: «مادرت قبل از مرگش مدارکی داشت. اما یک نفر از داخل بنیاد فروختشان. من همیشه فکر میکردم کاوه مرادی بوده، ولی مدرک نداشتم.»
رها لبخندی کمرنگ زد: «حالا مدرک میسازیم. نه جعلی؛ کاری میکنیم خودش حقیقت را امضا کند.»
نقشهشان ساده بود و خطرناک. رها بهعنوان خدمتکار، به اتاقها دسترسی داشت؛ لیلا به شبکهای از حسابداران اخراجشده و کارمندان ناراضی. آنها فهمیدند قرارداد بندر ماهور بر پایه مالکیت جعلی زمینهایی است که هنوز در اسناد ملی به نام بنیاد آریانا ثبت شده. اگر این موضوع پیش از امضا علنی میشد، خاندان نقره سقوط میکرد.
اما همان شب، سامان در راهرو رها را متوقف کرد. در دستش تکهای از کاغذ سوخته بود که از اتاق زیرزمین پیدا کرده بود؛ بخشی از نامه مادربزرگ.
گفت: «تو کی هستی؟»
رها نگاهش کرد. سالها بود از این سؤال فرار میکرد. اما هنوز وقت پاسخ کامل نبود. آرام گفت: «کسی که شما هیچوقت زحمت نکردید ببینید.»
سامان قدمی نزدیکتر آمد: «اگر علیه خانواده من کاری کنی، نمیتوانم محافظتت کنم.»
رها گفت: «من هرگز از شما محافظت نخواستم، آقا. فقط میخواهم کنار بروید وقتی حقیقت راه میرود.»
در نگاه سامان چیزی شکست؛ شاید غرور، شاید خواب طولانی. اما قبل از اینکه حرفی بزند، صدای مهتاب از طبقه بالا آمد: «سامان! پدرت حالش بد شده!»
و رها فهمید کسی فهمیده بازی شروع شده است.