نیمهشب، وقتی عمارت در خواب فرو رفت، رها از راهروی خدمتکاران گذشت و به اتاق نمور زیرزمین رسید. صندوق فلزی مادربزرگش را از پشت دیوار کاذب بیرون کشید. سه سال بود هر بار خواسته بود درش را باز کند، ترسیده بود؛ نه از حقیقت، از اینکه پس از دانستن حقیقت، دیگر نتواند به زندگی سادهای برگردد.
قفل با کلید نقرهای کوچکی باز شد. داخل صندوق چند نامه، یک انگشتر با نقش ماهی بالدار، و سندی قدیمی بود: «انتقال امانتداری اسکلههای غربی به وراث نرگس آریانا.» رها نام مادرش را روی کاغذ دید؛ مادری که گفته بودند در آتشسوزی انبارها مرده است. اما در نامه آخر، با خطی لرزان نوشته شده بود: «اگر دخترم زنده ماند، او تنها وارث قانونی بنیاد و مالک نیمی از زمینهایی است که خاندان نقره تصاحب کردهاند.»
رها روی زمین نشست. سه سال در خانه کسانی ظرف شسته بود که بر خاک مادرش قصر ساخته بودند. اما خشمش فریاد نشد. او از کودکی یاد گرفته بود در ساحل، موجی که آرام عقب میکشد، بزرگترین ضربه را میآورد.
صبح بعد، سامان در کتابخانه او را دید که قفسهها را گردگیری میکند. گفت: «دیشب رفتار مهتاب زیادهروی بود.»
رها سرش را پایین نگه داشت: «من به این چیزها عادت دارم، آقا.»
سامان برای لحظهای مکث کرد. انگار میخواست چیزی بگوید، اما تلفنش زنگ زد. نام «کاوه مرادی» روی صفحه افتاد؛ مشاور حقوقی خانواده. سامان دور شد و گفت: «پرونده آریانا نباید دوباره باز شود. مخصوصاً قبل از امضای بندر ماهور.»
رها جمله را شنید. کاوه مرادی همان مردی بود که سالها پیش شهادت داده بود آتشسوزی حادثه بوده. همان کسی که حالا لبخند میزد و برای مهتاب قرارداد مینوشت.
آن روز، رها تصمیم گرفت نقشهاش مثل خودش نامرئی باشد. نه دادگاه، نه فریاد، نه افشاگری ناگهانی. اول باید کسانی که با دروغ بزرگ شده بودند، به دروغهای کوچک خودشان گرفتار میشدند.
شب، او انگشتر ماهی بالدار را به گردن آویخت و زیر لباس پنهان کرد. در آینه ترکخورده زیرزمین، دیگر خدمتکار نبود؛ وارثی بود که هنوز هیچکس نامش را نمیدانست.