شبِ رونمایی از قرارداد بزرگ «خانههای شناور بندر ماهور»، تالار شیشهای عمارت نقره از نور و موسیقی پر بود. همه آمده بودند: وزیران، بازرگانان، خبرنگاران و وارثان خاندانهای قدیمی. اما در میان آنهمه لباس مخمل و گردنبند الماس، تنها کسی که دیده نمیشد، زنی بود با پیشبند خاکستری و دستهایی آرام؛ «رها».
سه سال بود که رها در عمارت نقره کار میکرد. برای دیگران، او فقط دختری بیکس بود که از روستای ساحلی آمده، خوب چای میریزد و هیچوقت جواب توهین نمیدهد. «مهتاب نقره»، عروس جوان خاندان، هر وقت از او میگذشت، زیر لب میگفت: «آدمهایی مثل تو باید شکر کنند سقف بالای سرشان داریم.» و رها فقط سر خم میکرد.
آن شب، مهتاب جام شراب را عمداً روی نقشههای قرارداد ریخت و با فریاد گفت: «رها! بیعرضه! تو این را آوردی کنار میز!» همه نگاهها چرخید. «سامان نقره»، وارث اصلی شرکت، اخم کرد. او مردی بود که سکوت را از حقیقت راحتتر میفهمید. سه سال پیش، وقتی رها را به خانه آورد، گفته بود: «فقط کار کن. در زندگی ما دخالت نکن.» رها همانطور کرد؛ دخالت نکرد، فقط دید.
رها روی زمین زانو زد و کاغذها را جمع کرد. یکی از خبرنگاران خندید و دوربینش را بالا آورد. همان لحظه، رها زیر یکی از برگههای خیس، نشانی کوچک دید: مهر آبیِ «بنیاد اَریانا». قلبش بیصدا لرزید. این مهر را خوب میشناخت؛ مهرِ مادربزرگش، زنی که پیش از مرگ، صندوقی فلزی و یک جمله برایش گذاشته بود: «روزی که مهر آریانا را روی کاغذ ناحق دیدی، دیگر سکوت نکن.»
مهتاب برای کامل کردن تحقیر، دستمالی را به صورت رها پرت کرد: «از جلوی چشمهایم دور شو.» رها دستمال را برداشت. اما اینبار، هنگام بلند شدن، نگاهش برای لحظهای با لنز دوربین خبرنگار گره خورد. لبخندی نزد، اشکی نریخت. فقط آرام گفت: «بله، بانو.»
هیچکس نفهمید که آن جمله، آغاز انتقام بود.