مراسم خیریه در هتل آینه برگزار میشد؛ جایی که سقف شیشهایاش شهر را مثل صفحه شطرنج زیر پا نشان میداد. خاندان بهار با لبخندهای اجباری وارد شدند. خبرنگارها آمده بودند، مدیران بانکها آمده بودند، رقبای قدیمی هم آمده بودند؛ همه برای دیدن رئیس مرموز مهرزاد.
لیلا همراه خانواده بهار وارد شد، اما این بار نه پشت سرشان. سامان متوجه شد که کارکنان هتل، بیآنکه نامی بپرسند، راه را برای لیلا باز میکنند. حتی مدیر هتل به او تعظیم کوتاهی کرد. سامان اخم کرد. «تو اینجا چه کار کردهای؟»
لیلا گفت: «هیچ. فقط کلیدها را از کسانی گرفتم که سالها فکر میکردند قفلها مال آنهاست.»
برنامه با سخنرانی پدر سامان آغاز شد. او از اخلاق، میراث و خدمت به مردم حرف زد. هر جملهاش مثل پارچهای سفید بود که روی لکهای سیاه میکشیدند. سپس مجری اعلام کرد: «اکنون از رئیس بنیاد مهرزاد دعوت میکنیم برای امضای تفاهمنامه روی صحنه بیایند.»
نور سالن کم شد. همه به در ورودی نگاه کردند. اما کسی وارد نشد. در عوض، لیلا از ردیف خانواده بهار برخاست.
نازنین پچپچ کرد: «کجا میرود این؟»
لیلا پلههای صحنه را بالا رفت. در میانه راه، یکی از کارکنان شنل سرمهای و نشان آبی مهرزاد را روی شانهاش انداخت. زمزمهها مثل موج بالا گرفتند. سامان ایستاد. مادرش دستش را گرفت که ننشیند یا نیفتد، خودش هم نمیدانست.
لیلا پشت تریبون قرار گرفت. صدایش آرام بود، اما تمام سالن آن را شنید. «من آذر فرهاد مهرزاد هستم. وارث قانونی بنیاد مهرزاد و مالک اصلی زمینهایی که بیست سال پیش با جعل، خیانت و خون از خانوادهام گرفته شد.»
سکوت، سنگینتر از هر فریادی بود.
پدر سامان فریاد زد: «دروغ است! این زن عروس ماست، یک دختر بیپشتوانه!»
آذر لبخند زد. روی پرده بزرگ پشت سرش، تصویر شناسنامه قدیمی، آزمایش وراثت، اسناد دادگاه سوئیس و وصیتنامه فرهاد مهرزاد ظاهر شد. سپس فایل صوتی پخش شد؛ صدای جوانتر پدر سامان، در حال مذاکره برای انتقال جعلی زمینها. صدای دیگری هم بود؛ عموی آذر که سالها پیش ناپدید شده بود. او میگفت: «دختر فرهاد را پیدا نکنید. اگر زنده بماند، همه چیز برمیگردد.»
سامان به پدرش نگاه کرد؛ نگاه پسری که برای اولین بار سایه واقعی پدرش را میدید. «بابا... این چیست؟»
پدر سامان چیزی نگفت. عرق از پیشانیاش پایین میآمد.
آذر ادامه داد: «من سه سال در خانه بهار زندگی کردم. نه برای دزدیدن نام شما، بلکه برای شنیدن نامهایی که در دادگاه نمیآمدند. هر تحقیر شما، هر توهین، هر جملهای که فکر میکردید یک زن خاموش فراموش میکند، ثبت شد. اما انتقام من سیلی نیست. انتقام من بازگرداندن قانون به جایی است که پول آن را بیرون کرده.»
مادر سامان که هنوز از شوک بیرون نیامده بود، گفت: «پس ازدواجت با سامان چه بود؟ فریب؟»
آذر لحظهای به سامان نگاه کرد. در آن نگاه اندوه بود، نه عشق. «ازدواج ما قراردادی نبود، اما سکوت من چرا. من میخواستم بدانم او شبیه شماست یا قربانی شما.»
سامان قدمی به صحنه نزدیک شد. «و فهمیدی؟»
آذر پاسخ نداد. همین سکوت، تیزترین پاسخ بود.
در همان لحظه، پلیس اقتصادی وارد سالن شد. پدر سامان عقب رفت. نازنین گریه کرد. خبرنگارها دوربینها را بالا بردند. اما قبل از اینکه مأموران به پدر سامان برسند، حریری با چهرهای درهم به سمت آذر آمد و در گوشش گفت: «مشکل پیش آمده. حساب اصلی بنیاد خالی شده. کسی امشب از داخل مهرزاد انتقال زده.»
آذر برای اولین بار رنگ باخت. انتقامش کامل نشده بود؛ دشمنی که از خانواده بهار خطرناکتر بود، در خانه خودش نفس میکشید.