صبح روز بعد، عمارت بهارستان دیگر بوی قهوه و عطر نمیداد؛ بوی ترس میداد. نازنین تمام خدمتکارها را بازجویی کرده بود تا بفهمد چه کسی جعبه را وارد سالن کرده، اما هیچکس چیزی ندیده بود. دوربینها هم درست در همان پنج ثانیه قطع برق، سیاه شده بودند.
سامان به اتاق لیلا آمد. برای اولین بار در سه سال، در را نکوبید؛ با عصبانیت بازش کرد. «تو دیشب کجا بودی؟»
لیلا روبهروی آینه نشسته بود و موهایش را میبافت. «همانجا که همیشه بودهام. پشت نگاههای شما.»
سامان اخم کرد. «با این حرفهای مبهم بازی نکن. خاندان مهرزاد سالهاست کسی را به خانهها دعوت نمیکند. اگر این کار یک شوخی باشد، پدرم نابود میشود.»
لیلا برگشت. «اگر حقیقت باشد چه؟»
سامان لحظهای سکوت کرد. در چشمانش چیزی شبیه تردید گذشت، اما زود پنهانش کرد. «تو از حقیقت چه میدانی؟ تو حتی خانوادهات را نمیشناسی.»
این جمله باید زخم میزد. سه سال پیش میزد. اما حالا فقط روی پوست لیلا سُر خورد. او آرام گفت: «گاهی آدم خانوادهاش را نمیشناسد چون خانوادهاش مجبور شده او را پنهان کند.»
پیش از اینکه سامان پاسخی بدهد، فریاد پدرش از سالن آمد. «همه بیایید پایین!»
در سالن، حریری ایستاده بود. کنار او زنی با روسری سفید و پروندهای قطور در دست قرار داشت؛ وکیل ارشد بنیاد مهرزاد. روی میز، مدارک مالی شرکت بهار چیده شده بود.
حریری گفت: «سرمایهگذار ما حاضر است شرکت بهار را از سقوط نجات دهد، اما ابتدا باید روشن شود که چرا زمینهای بندر که متعلق به بنیاد مهرزاد بود، بیست سال پیش با امضای جعلی به نام شرکت بهار منتقل شد.»
رنگ از صورت پدر سامان پرید. مادر سامان با خشم گفت: «این اتهام است!»
وکیل، برگهای را بالا گرفت. «اتهام نیست. آغاز رسیدگی است. جالبتر اینکه امضای جعلی با نام مرحوم فرهاد مهرزاد انجام شده؛ مردی که همان سال در تصادفی مشکوک کشته شد.»
لیلا انگشتانش را در هم گره کرد. فرهاد مهرزاد، پدرش. مردی که آخرین بار به او گفته بود: «اگر روزی همه چیز را از تو گرفتند، صدایت را نگه دار. انتقام با فریاد شروع نمیشود؛ با سکوت دقیق آغاز میشود.»
نازنین ناگهان به لیلا اشاره کرد. «چرا او اینقدر آرام است؟ از دیشب عجیب شده!»
نگاهها به سمت لیلا چرخید. سامان با تندی گفت: «لیلا، چیزی میدانی؟»
لیلا از جا بلند شد. سادگی لباسش، در میان جواهرات و کتهای گران، مثل تیغی بیصدا بود. «فقط میدانم بعضی خانهها روی استخوانهای دیگران ساخته میشوند.»
مادر سامان به طرفش آمد و سیلی زد. صدایش در سالن پیچید. «دهانت را ببند!»
لیلا سرش را آرام برگرداند. روی گونهاش سرخی افتاده بود، اما چشمانش خیس نشد. حریری قدمی جلو آمد، انگار میخواست دخالت کند؛ لیلا با یک نگاه کوتاه متوقفش کرد.
همین نگاه کافی بود. وکیل مهرزاد آن را دید. حریری هم دید. اما خانواده بهار هنوز کور بودند.
لیلا گفت: «امشب، در مراسم سالانه خیریه بهار، خانم رئیس مهرزاد حاضر میشوند. آنجا هرکس سهم خودش را از حقیقت میگیرد.»
سامان با تمسخر تلخی پرسید: «و تو از کجا میدانی؟»
لیلا از کنار او گذشت و گفت: «چون دعوتنامه را من نوشتهام.»