باران مثل سوزنهای ریز روی شیشههای عمارت بهارستان میکوبید. لیلا کنار درِ آشپزخانه ایستاده بود و سینی چای را با دو دست نگه داشته بود؛ نه چون سنگین بود، بلکه چون اگر دستش میلرزید، مادرشوهرش همان را بهانه میکرد تا دوباره بگوید: «دختر بیریشه حتی چای هم بلد نیست بیاورد.»
سه سال از ازدواج لیلا با سامان بهار گذشته بود. سامان وارث ظاهری شرکت ساختمانی بهار بود؛ مردی خوشپوش، آرام در جمع، اما سرد در خانه. او لیلا را نه دوست داشت و نه از او متنفر بود؛ فقط مثل یک وسیله قدیمی به حضورش عادت کرده بود. خانوادهاش اما عادت نکرده بودند. برای آنان، لیلا دختر یتیمی بود که با یک شناسنامه ساده و چند مدرک تحصیلی متوسط، به خانهای آمده بود که نامش روی برجها و پلها حک میشد.
آن شب، مهمانی بزرگی در عمارت برگزار شده بود. قرار بود قرارداد ساخت شهرک ساحلی «نقرهزار» امضا شود؛ قراردادی که اگر موفق میشد، خاندان بهار را از ورشکستگی پنهانی نجات میداد. هیچکس جز مدیر مالی پیر شرکت نمیدانست که حسابها تهی شده و بدهیها مثل مار زیر فرش خزیدهاند.
لیلا وقتی سینی چای را روی میز گذاشت، صدای نازنین، خواهر سامان، بلند شد: «مراقب باش! این فنجانها هدیه خاندان مهرزاد است. قیمت هرکدامش از کل جهیزیه تو بیشتر است.»
خنده مهمانها آرام و کوتاه بود، اما کافی بود. لیلا سرش را پایین انداخت. سامان حتی نگاهش نکرد. فقط با موبایلش پیام میداد.
در همان لحظه، آقای حریری، نماینده سرمایهگذار ناشناس، وارد سالن شد. همه ایستادند. مردی پنجاهساله با کت خاکستری و چهرهای بیاحساس. گفت: «امضای قرارداد، منوط به تأیید نهایی خانم رئیس است.»
مادر سامان با لبخند ساختگی پرسید: «خانم رئیس تشریف نمیآورند؟ ما سه ماه است منتظر دیدارشان هستیم.»
حریری نگاه کوتاهی به لیلا انداخت؛ آنقدر کوتاه که کسی نفهمید، جز خود لیلا. «اگر صلاح بدانند، امشب نشانهای میفرستند.»
نازنین پوزخند زد: «یعنی یک زن پشت این سرمایهگذاری است؟ امیدوارم مثل بعضی زنها فقط اسم نداشته باشد.»
لیلا آهسته از سالن بیرون رفت. در راهرو، گوشی قدیمیاش لرزید. پیام فقط یک جمله بود: «خانم آذر، زمان بازگشت فرا رسیده.»
لیلا چشم بست. نامی که سه سال دفنش کرده بود، دوباره نفس کشید: آذر مهرزاد، تنها وارث زنده خاندان مهرزاد؛ خاندانی که ثروتش نه در برجها، بلکه در بندرها، خطوط حملونقل و بانکهای خصوصی پنهان بود. او به این خانه آمده بود نه برای عشق، بلکه برای یافتن کسی که پدرش را به نابودی کشانده بود.
وقتی برگشت، سامان جلوی در راهرو ایستاده بود. با بیحوصلگی گفت: «مهمانها درباره تو حرف میزنند. کمتر جلوی چشم باش.»
لیلا لبخند زد؛ لبخندی کوچک و بیصدا. «نگران نباش. از امشب دیگر هیچکس مرا نمیبیند مگر وقتی که خودم بخواهم.»
سامان معنای حرفش را نفهمید. اما همان لحظه برق عمارت برای چند ثانیه قطع شد و وقتی روشن شد، روی میز اصلی سالن، جعبهای آبیرنگ قرار داشت؛ جعبهای با نشان موج و خورشید خاندان مهرزاد.
همه خشکشان زد. مادر سامان زمزمه کرد: «این نشان... غیرممکن است.»
داخل جعبه، فقط یک کارت بود: «برای امضای قرارداد، حقیقت خانواده بهار باید روی میز گذاشته شود.»