میدان شورای آب پر از مردم بود. کامیار روی سکوی مرمر ایستاده بود، کنار بانو مهتا و بزرگان رادان. رها را با دو نگهبان آوردند؛ بیزیور، با لباسی ساده، اما قامتی صاف.
مردم پچپچ میکردند. بعضی دلشان برایش میسوخت، بعضی میگفتند زن فقیر طاقت ثروت نداشته. کامیار از همین زمزمهها لذت میبرد.
قاضی فرهمند سند اتهام را روی میز گذاشت. «پیش از امضای قرارداد آب شمالی، باید اتهام سرقت از صندوق رادان بررسی شود.»
بانو مهتا با صدایی لرزان که خوب تمرین شده بود گفت: «ما این دختر را مثل فرزند پذیرفتیم.»
رها بیاختیار به دستهای زن نگاه کرد؛ دستهایی پر از انگشتر که هرگز ظرف نشسته بودند، اما میتوانستند سرنوشت آدمها را له کنند.
قاضی پرسید: «رها شمس، دفاعی داری؟»
رها گفت: «بله. اما نه درباره صندوق. درباره آبی که قرار است امروز فروخته شود.»
کامیار تند گفت: «موضوع را عوض نکن.»
رها به جمعیت نگاه کرد. «اگر من دزد باشم، باید مجازات شوم. اما اگر کسی آب یک شهر را بدزدد، مجازاتش چیست؟»
صدای مردم بالا رفت. بانو مهتا فریاد زد: «این زن دیوانه شده!»
در همان لحظه، دارا کوزهگر از میان جمعیت جلو آمد و کوزهای بزرگ را شکست. از میان سفالهای خردشده، چند لوح نازک فلزی بیرون ریخت. سایان نگهبان چاه جنوبی نیز با لباس رسمی نزدیک شد و دفتر ثبت جریان آب را روی میز گذاشت.
کامیار رنگ باخت. «اینها جعلی است!»
قاضی فرهمند یکی از لوحها را برداشت. روی آن مهر محرمانه رادان دیده میشد. مسیر پنهانی قنات از شمال به معدن نمک مشخص بود. دفتر سایان نشان میداد که سه ماه است بخشی از آب عمومی شبانه منحرف میشود.
رها گفت: «صندوقچه نقرهای خالی نشد چون من طمع کردم. خالی شد چون اسناد پرداخت رشوه را از آن بیرون بردند و جایش را برای اتهام من آماده کردند. اگر اجازه دهید، شاهد سوم وارد شود.»
همه برگشتند. نیلوفر، همان دختری که شب قبل با تمسخر خبر طلاق را داده بود، با صورتی رنگپریده وارد میدان شد. دستش میلرزید، اما صدایش روشن بود.
«من دیدم بانو مهتا صندوق را خالی کرد. من هم شریک سکوت بودم، چون فکر میکردم سهمی از قرارداد میگیرم. اما دیشب نامهای دریافت کردم که در آن نوشته بود اگر امروز سکوت کنم، نام من هم در فهرست کسانی ثبت میشود که شهر را تشنه کردند.»
بانو مهتا به طرفش حمله کرد، اما نگهبانان مانع شدند.
کامیار با خشم به رها نزدیک شد. «تو چه کسی هستی که توانستی همه را بخری؟»
رها آرام دست به گردنش برد و زنجیر نازکی را بیرون کشید. مهر پرنده خمیده زیر آفتاب درخشید. پیرترین عضو شورا با دیدن آن عقب رفت.
«این نشان... ساروانها...»
همهمه میدان را لرزاند. ساروان نامی بود که سالها فقط در قصهها مانده بود؛ خاندانی که زمانی نگهبان قناتهای عمومی بودند و بعد از افشای فساد چند خانواده، به خیانت متهم و حذف شدند.
رها گفت: «نام من رها شمس نیست. من رها ساروانم. دختر همان خانوادهای که شما دفنشده میخواستید. سه سال در خانه رادان زندگی کردم تا بفهمم چه کسی آب مردم را میفروشد.»
کامیار خشکش زد. او نه با زنی بیپناه، بلکه با وارث شبکهای روبهرو بود که زیر پوست شهر نفس میکشید.
قاضی فرهمند چکش را روی میز کوبید. «تا بررسی کامل، قرارداد آب شمالی متوقف میشود. دارایی آبی خاندان رادان مسدود و متهمان بازداشت میشوند.»
مردم فریاد کشیدند. اما رها هنوز لبخند نزد. انتقامش کامل نشده بود؛ چون کسی که دستور نابودی ساروانها را داده بود، هنوز پشت پرده بود.