نیمهشب، رها را به اتاق کوچک پشت آشپزخانه فرستادند و دو نگهبان جلوی در گذاشتند. بانو مهتا میخواست صبح او را با اتهام دزدی تحویل قاضی دهد، درست پیش از آنکه کامیار قرارداد آب شمالی را امضا کند و محبوب مردم شود.
رها کنار پنجره نشست. از بیرون، صدای جشن هنوز میآمد. او دامن لباس نقرهای را پاره کرد و از لایه مخفی آستر، کلیدی باریک بیرون آورد؛ کلیدی که سه سال تمام هیچکس ندیده بود.
در گوشه اتاق، اجاق خاموشی بود که سالها استفاده نشده بود. رها آجر سوم از سمت راست را برداشت. پشت آن، دفترچهای چرمی و یک مهر کوچک با نقش پرندهای خمیده پنهان بود: نشان خاندان «ساروان»، خانوادهای که بیست سال پیش در شورش چاهها نابود شده اعلام شده بود.
اما ساروانها نمرده بودند. فقط از صحنه کنار رفته بودند تا شبکه مخفی نگهبانان قدیمی آب را حفظ کنند. و رها، دختر کوچک آخرین سرپرست آن خاندان بود؛ همان دختری که نامش را عوض کرده بودند تا زنده بماند.
پدرش قبل از مرگ گفته بود: «انتقام را فریاد نزن، رها. فریاد، دشمن را بیدار میکند. حقیقت را جایی بکار که خودشان مجبور شوند آن را آبیاری کنند.»
رها با همان جمله سه سال در خانه رادان دوام آورده بود. تحقیرها را شمرده بود، رفتوآمدها را یادداشت کرده بود، رمزهای انبار را فهمیده بود، و از همه مهمتر، کشف کرده بود قرارداد آب شمالی یک نجات نبود؛ دام بود. رادانها میخواستند قناتهای عمومی را به بهانه تعمیر ببندند و آب را از مسیر پنهان به معدن نمک خودشان برسانند. شهر تشنهتر میشد، قیمت آب بالا میرفت، و مردم برای هر قطره به رادانها بدهکار میشدند.
اتهام دزدی هم بخشی از نقشه بود. آنها میخواستند رها را قربانی کنند تا اگر بعدها سندی از داخل خانه بیرون آمد، بگویند کار عروس خائن بوده.
رها دفترچه را باز کرد. درون آن، نام مأموران مخفی ساروان، نقشه مسیرهای قدیمی قنات و بدهیهای پنهان بزرگان شورا ثبت شده بود. او سه نامه کوتاه نوشت. یکی برای «دارا»، پیرمرد کوزهگری که در بازار به ظاهر ظرف میفروخت و در واقع پیامرسان ساروانها بود. یکی برای «سایان»، نگهبان جوان چاه جنوبی. و آخرین نامه برای شخصی که همه او را دشمن ساروانها میدانستند: قاضی «فرهمند».
رها مهر پرنده را زیر نامهها زد و آنها را در شکاف پنجره گذاشت. سوتی آرام زد. پرنده کوچکی، شبیه سایه، از شاخه خشک انار پایین آمد و نامهها را برداشت.
صبح نزدیک بود که در اتاق باز شد. کامیار وارد شد، با لباسی سفید و چهرهای پیروز.
«خوب خوابیدی؟»
رها دفترچه را زیر خاکستر پنهان کرد و ایستاد.
کامیار گفت: «اگر در دادگاه اعتراف کنی، شاید اجازه دهم در محله پاییندست زنده بمانی. البته بینام و بیآب.»
رها به او نگاه کرد؛ نه با نفرت، نه با ترس. همین آرامش کامیار را عصبی کرد.
«چرا چیزی نمیگویی؟»
رها پاسخ داد: «چون تو هنوز فکر میکنی من تنها هستم.»
کامیار خندید و جلو آمد: «تو هیچکس را نداری.»
رها لبخندی بسیار کوچک زد: «تا ظهر صبر کن.»