در شهر کویری «ماهریز»، آب از طلا گرانتر بود و نام خانوادگی از خون سنگینتر. هر خانهای که سهمیه چاه داشت، حق نفس کشیدن داشت؛ هرکه نداشت، باید با کوزههای ترکخورده جلوی قصر شورای آب صف میکشید.
«رها شمس» سه سال پیش با «کامیار رادان» ازدواج کرده بود؛ مردی خوشچهره، خوشزبان و وارث یکی از پنج خانوادهای که شیرهای اصلی آب را در دست داشتند. مردم میگفتند رها خوشبختترین زن شهر است: از محله خاکی پاییندست رفته بود به عمارت رادانها، جایی که حوض وسط حیاط حتی در ظهر تابستان هم پر بود.
اما هیچکس نمیدانست رها هر شب کنار همان حوض، صدای قفل شدن در اتاقش را میشنود. مادرشوهرش، «بانو مهتا»، به خدمتکارها گفته بود: «عروس ما باید یاد بگیرد از کدام خاک آمده. آب زیاد، ریشههای هرز را فاسد میکند.»
کامیار بیرون از خانه، دست رها را میگرفت و لبخند میزد؛ داخل خانه، نگاهش مثل تیغ بود. میگفت: «تو برای نام رادان مناسب نیستی. فقط به درد این میخوری که کنار من دیده شوی.»
رها چیزی نمیگفت. همیشه آرام بود. سرش پایین، صدایش کوتاه، قدمهایش بیصدا. همین سکوت باعث میشد همه فکر کنند شکسته است.
شب جشن سالگرد ازدواجشان، عمارت رادان با فانوسهای آبی تزئین شد. بزرگان شهر آمده بودند، تاجران نمک، نگهبانان چاه، حتی قاضی شورای آب. کامیار روی سکوی حیاط ایستاد و لیوان بلوری را بالا برد.
«امشب اعلام میکنم که فردا قرارداد بزرگ انتقال آب شمالی را امضا میکنیم. خانواده رادان، ماهریز را نجات میدهد.»
تشویق بلند شد. رها پشت ستون ایستاده بود و به حوض نگاه میکرد. روی سطح آب، تصویر خودش را دید: زنی با لباس نقرهای، اما چشمانی خاموش.
در همان لحظه، «نیلوفر»، دخترعموی کامیار، با خندهای نرم کنار او آمد و آهسته گفت: «بهزودی دیگر لازم نیست نقش همسر محبوب را بازی کنی. کامیار قرار است بعد از قرارداد، طلاقت بدهد. همه چیز آماده است. حتی مدرکی ساختهاند که نشان دهد تو از صندوق خانواده دزدی کردهای.»
رها پلک زد، اما صورتش تغییر نکرد.
نیلوفر نزدیکتر شد: «ناراحت نشو. تو از اول هم اشتباهی وارد این خانه شدی.»
چند دقیقه بعد، صندوقچه نقرهای بانو مهتا در جمع باز شد و خالی بود. فریاد خدمتکار بلند شد. نگاهها به رها برگشت. کامیار با بازیگری بینقص دستش را روی پیشانی گذاشت.
«رها... تو؟ چرا؟»
قاضی شورا جلو آمد. بانو مهتا گفت: «ما نمیخواستیم آبروی دخترک برود، اما گویا طمع خونش را نشان داد.»
رها میان جمع تنها ماند. همه منتظر گریه، التماس یا انکارش بودند. اما او فقط به حوض نگاه کرد؛ به آبی که دروغها را منعکس میکرد.
بعد آرام گفت: «فردا صبح، پیش از امضای قرارداد، پاسخ میدهم.»
کامیار خندید: «تو دیگر فردایی در این خانه نداری.»
رها سرش را بالا آورد. برای نخستین بار، صدایش در حیاط پیچید: «اشتباه میکنی. فردا، این خانه دیگر دیواری برای پنهان شدن ندارد.»