مهراوه انتقام را با فریاد نمیخواست. او سه سال آموخته بود کسانی که با صدای بلند تحقیر میکنند، از سکوتِ دقیق بیشتر میترسند.
فردای آن شب، مزایدهی بندر خشک در هتل آینه برگزار شد. نمایندگان شرکتها، خبرنگاران اقتصادی و خانوادههای قدرتمند شهر همه حاضر بودند. آرمان با صورتی خسته کنار مادرش نشست. رها بیاعتنا به رسوایی شب قبل، هنوز مطمئن بود پول پدرش همه چیز را میخرد.
مجری اعلام کرد: «پیشنهاد نهایی شرکت نیکفر و شایگان، با پشتوانهی اعتباری بانک سپهر، ثبت شد.»
تورانخانم نفس راحتی کشید. اگر این مزایده را میبردند، رسوایی خانوادگی در برابر قدرت اقتصادی کوچک میشد. میتوانستند مهراوه را دیوانه، دروغگو یا طماع معرفی کنند. مثل همیشه.
اما در همان لحظه، نمایندهی بانک سپهر پشت تریبون آمد. «به دلیل کشف اسناد مربوط به انتقال غیرقانونی وثیقهها و جعل امضا در پروندهی شرکت نیکفر، بانک سپهر حمایت اعتباری خود را لغو میکند.»
همهمه بالا گرفت. تورانخانم از جا پرید. «شما حق ندارید! این تصمیم بر چه اساسی است؟»
درِ سالن باز شد. مهراوه با مانتوی سادهی سرمهای وارد شد، نه شبیه زنی که آمده پیروزیش را نمایش دهد؛ شبیه کسی که بالاخره جای خودش را پس گرفته است. پشت سرش شهاب مرادی و دو بازرس رسمی بودند.
مهراوه گفت: «بر اساس پروندهای که از سه ماه پیش تحویل دادستانی شده. امضاهای جعلی مادرم، فروش غیرقانونی باغهای بهداد و استفاده از حسابهای خیریه برای پولشویی. همه چیز با تاریخ و شاهد ثبت شده.»
رها به آرمان نزدیک شد و با خشم گفت: «تو گفتی این زن هیچکس نیست!»
آرمان پاسخ نداد. نگاهش فقط دنبال مهراوه بود.
مجری، با صدایی لرزان، ادامه داد: «پیشنهاد بعدی متعلق به شرکت خانهی یاس است.»
نامی که سالها پشت پرده بود، حالا روی نمایشگر بزرگ سالن درخشید. لوگویی ساده: یک شاخه یاس سفید روی زمینهی خاکستری.
مهراوه پشت تریبون رفت. «خانهی یاس بندر خشک را برای احتکار و بازیهای خانوادگی نمیخواهد. ما انبارها را به تعاونیهای کوچک صادراتی واگذار میکنیم. قراردادهای یکطرفه لغو میشود. کارگرانی که به خاطر بدهی ساختگی از کارخانههای نیکفر اخراج شدند، با حقوق معوقه برمیگردند.»
یکی از خبرنگاران پرسید: «خانم بهداد، شما چرا اینقدر دیر خودتان را معرفی کردید؟»
مهراوه مکث کرد. «چون بعضی حقیقتها اگر زود گفته شوند، تبدیل به افسانه میشوند. باید گذاشت دروغگوها آنقدر دروغ بگویند که طنابشان را خودشان ببافند.»
آرمان بلند شد. «مهراوه، من نمیدانستم مادرم تا این حد پیش رفته. اجازه بده جبران کنم.»
همه دوربینها به سمت او برگشت. برای اولین بار، آرمان نه مدیر جوان موفق بود و نه پسر محبوب خاندان؛ مردی بود که دیر فهمیده بود سکوت همسرش ضعف نبود.
مهراوه به او نگاه کرد. «جبران؟ سه سال هر بار که کنارم ایستادن لازم بود، تو پشت سکوت پنهان شدی. من دشمن تو نبودم، اما تو هیچوقت جرئت نکردی همپیمان من باشی.»
آرمان آهسته گفت: «هنوز همسرمی.»
مهراوه دست در کیفش برد و پوشهای بیرون آورد. «تا یک ساعت دیگر نه. دادخواست طلاق ثبت شده. مهریهام را نمیخواهم. سهمم از این خانه را هم نمیخواهم. تنها چیزی که میخواهم، نام خودم است.»