سالها پیش، پدر مهراوه، «کامیار بهداد»، بنیانگذار گمنام صندوق سرمایهگذاری «خانهی یاس» بود؛ صندوقی که حالا پشت پرده، مالک بخش بزرگی از کارخانهها، زمینها و انبارهای صادراتی کشور محسوب میشد. کامیار مردی بود که از شهرت فرار میکرد، چون دشمنان زیادی داشت. بعد از مرگ مشکوکش، همه تصور کردند دخترش بیپناه مانده و مادر بیمارش تنها دارایی اوست.
اما وصیتنامه چیز دیگری میگفت.
شهاب مرادی پاکتی مهر و مومشده را بالا گرفت. «طبق وصیت کامیار بهداد، دخترش مهراوه، تنها وارث خانهی یاس است. اما به شرطی که تا سن بیستوهفت سالگی هویت خود را آشکار نکند و از نزدیک تشخیص دهد چه کسانی به خاطر انسانیت کنارش میمانند، نه پول.»
تورانخانم با خندهای عصبی گفت: «مسخره است. این دختر؟ وارث خانهی یاس؟ او حتی نمیتواند بدون اجازهی من از این عمارت بیرون برود.»
مهراوه آرام گفت: «به همین دلیل بود که ماندم.»
آرمان ماتش برد. «یعنی از اول میدانستی؟»
مهراوه نگاهش کرد. در چشمهایش خشم نبود؛ چیزی سردتر بود: قطع امید.
«از روزی که مادرت برای اولین بار گفت من به خاطر نان شب با تو ازدواج کردهام، فهمیدم باید صبر کنم. میخواستم ببینم تو چه میکنی. سه سال فرصت داشتی بفهمی زن تو خدمتکار خانهات نیست.»
رها شایگان که تا آن لحظه خیال میکرد مرکز توجه است، با تمسخر گفت: «حتی اگر این حرفها درست باشد، دنیا با یک کاغذ نمیچرخد. قراردادهای فردا دست ماست. مزایدهی بندر خشک، شراکت نیکفر و شایگان را تثبیت میکند.»
شهاب لبخند زد. «مزایدهی فردا؟ همان زمینی که سند مادرش زیر فرش دفتر تورانخانم پنهان شده؟»
تورانخانم ناگهان فریاد زد: «خفه شو!»
سالن یخ زد.
مهراوه جلو رفت، کنار فرش دستباف قرمز ایستاد و گفت: «من سه سال در این خانه چای آوردم، گردگیری کردم، کلیدها را شمردم، حرفهای پشت در را شنیدم. فکر کردید سکوت یعنی نفهمیدن. اما سکوت من دفتر حساب بود.»
او موبایلش را روشن کرد. تصویر یک ویدئو روی پردهی سالن افتاد: تورانخانم در اتاق کار، سند زمینهای مادری مهراوه را از گاوصندوق بیرون میآورد و به مردی ناشناس میگوید: «تا وقتی دخترک خیال کند مادرش محتاج پول ماست، هرچه بخواهیم امضا میکند.»
آرمان به مادرش نگاه کرد. «این حقیقت دارد؟»
تورانخانم، به جای انکار، لبهایش را فشرد. همین کافی بود.