در عمارت سپیدِ خاندان «نیکفر»، هیچکس نام «مهراوه» را با احترام صدا نمیزد. او را بیشتر با همان جملهی همیشگی میخواستند: «دختره، چای بیار.»
سه سال بود که مهراوه همسر قانونی «آرمان نیکفر» بود؛ مردی که در شهر به عنوان مدیر جوان و خوشچهرهی بزرگترین شرکت صادرات زعفران شناخته میشد. اما در خانه، جای مهراوه نه کنار میز شام بود و نه در عکسهای خانوادگی. مادرشوهرش، «تورانخانم»، همیشه میگفت: «ازدواج آرمان با تو یک اشتباه احساسی بود. ما آبرو داریم. تو فقط باید ساکت باشی تا این لکه بزرگتر نشود.»
مهراوه سکوت میکرد. نه از ترس، بلکه از صبری که شبیه آتش زیر خاکستر بود.
آن شب، عمارت پر از مهمان بود. قرار بود خبر نامزدی تجاری آرمان با «رها شایگان»، دختر سرمایهدار معروف، اعلام شود؛ نامزدیای که در ظاهر شراکت کاری بود، اما همه میدانستند معنای دیگری دارد. رها با لباس مخمل سبز وارد سالن شد و وقتی نگاهش به مهراوه افتاد که سینی چای در دست داشت، لبخند زد.
گفت: «تو همان همسری هستی که هیچکس از او حرف نمیزند؟ فکر میکردم شایعه است.»
چند نفر خندیدند. آرمان سرش را پایین انداخت، نه برای دفاع از مهراوه، بلکه برای پنهان کردن شرمندگی خودش. تورانخانم قدم جلو گذاشت و زیر لب به مهراوه گفت: «اگر امشب آبرویمان را ببری، مادرت را از آسایشگاه بیرون میاندازم. یادت نرود هزینههایش دست ماست.»
دست مهراوه روی دستهی سینی محکم شد، اما چهرهاش آرام ماند.
در همان لحظه، پیرمردی با کت خاکستری وارد سالن شد. او «شهاب مرادی» بود؛ وکیل قدیمیای که سالها هیچکس او را ندیده بود. تورانخانم رنگ باخت. آرمان با تعجب پرسید: «شما اینجا چه میکنید؟»
شهاب به مهراوه نگاه کرد و با احترامی عمیق سر خم کرد.
گفت: «آمدهام تا چیزی را که سه سال پنهان مانده، به صاحبش برگردانم.»
همه برگشتند سمت مهراوه. او سینی چای را روی میز گذاشت. صدای برخورد فنجانها نرم بود، اما در سکوت سالن مثل شکستن شیشه پیچید.