فرهاد مهرآیین روی صحنه رفت. مأمور ثبت، کیف چرمی خود را باز کرد و چند سند کهنه اما مهرشده را بیرون آورد. صدای زمزمهها بالا گرفت. کیان ابتدا خندید، از همان خندههایی که برای کوچک کردن ترس اختراع شدهاند.
«جناب، اگر دنبال نمایش هستید، دیر آمدهاید. معدن طبق رأی کمیسیون به گروه رادمان واگذار شده.»
فرهاد بیآنکه به او نگاه کند، گفت: «واگذاری مشروط بوده. شرط اول: رضایت وارث مستقیم مالک اولیه. شرط دوم: نبودِ دعوای حقوقی نسبت به اسناد انتقال. هر دو شرط باطل است.»
طاهرهخانم با عصبانیت از جا بلند شد. «وارث؟ وارثشان سی سال پیش در همان آتشسوزی سوخت!»
در این لحظه، فرهاد به سمت نازنین اشاره کرد. همهی نگاهها برگشت. نازنین هنوز روپوش خاکستری به تن داشت و یک فنجان تازه در دستش بود.
کیان پوزخند زد. «این؟ خدمتکار ما؟»
نازنین فنجان را روی نزدیکترین میز گذاشت و برای نخستین بار در آن شب، سرش را بالا گرفت. صورتش آرام بود؛ آرامشی که بیشتر از فریاد، ترسناک بود.
«نه خدمتکار شما. نه همسر سابقی که با دروغ از خانه بیرون کردید. من لیانا مهرآیین هستم؛ دختر آرمان مهرآیین.»
سکوت، مثل پتوی سنگین روی تالار افتاد.
طاهرهخانم عقب رفت. «دروغ است. مدرک دارد؟»
فرهاد با اشاره به سردفتر، برگهی آزمایش ژنتیک، پروندهی بیمارستان قدیمی و شهادت دو پرستار بازنشسته را روی نمایشگر تالار انداخت. تصویر کودکی با مچبند بیمارستانی ظاهر شد: «لیانا، دختر آرمان و سیما مهرآیین.» کنار تصویر، نشانی سوختگی کوچک روی شانهی چپ ذکر شده بود.
نازنین آهسته آستینش را کنار زد. همان نشان، مثل هلالی کمرنگ، روی پوستش پیدا بود.
خبرنگاران دوربینها را روشن کردند. کیان رنگ باخت، اما هنوز به صحنه چسبیده بود. «حتی اگر این درست باشد، چه ربطی به ما دارد؟ ما طبق قانون پیش رفتیم.»
نازنین دست برد و از زیر سینی نقرهای، حافظهای کوچک بیرون آورد. «قانون؟ منظورتان همان قاضیای است که مادرتان برایش ویلای شمال خرید؟ یا همان کارشناس معدنی که گزارش خطرناک بودن معدن را جعل کرد تا قیمت واگذاری پایین بیاید؟»
روی نمایشگر، فایل صوتی پخش شد. صدای کیان واضح بود: «تا قبل از مراسم، باید دختر مهرآیین اگر زنده است، بیاعتبار شود. هر پروندهای لازم است بسازید.»
طاهرهخانم فریاد زد: «قطعش کنید!»
اما مأمور رسمی کنار دستگاه ایستاده بود. هیچکس جرئت نکرد.
نازنین ادامه داد: «سه سال پیش مرا به دزدی متهم کردید، چون فکر میکردید یک زن بیخانواده آسانترین قربانی است. امشب فهمیدید اشتباهتان چه بود. من بیخانواده نبودم؛ خانوادهام را از من دزدیده بودند.»
کیان به سمت او آمد. صدایش پایین اما زهرآلود بود. «فکر میکنی با چند سند میتوانی خاندان رادمان را زمین بزنی؟ تو هنوز همان دختری هستی که امضای طلاقت را با دست لرزان زد.»
نازنین لبخند بسیار کوچکی زد. «آن امضا لرزان بود، چون آن روز تنها بودم. امضای امشب را ببین.»
سردفتر برگهای تازه مقابل او گذاشت: حکم توقف واگذاری و درخواست بازگشایی پروندهی انتقالات قدیمی. نازنین قلم را برداشت و نام واقعیاش را نوشت: «لیانا آرمان مهرآیین.»
همان لحظه مأمور ثبت به کیان نزدیک شد. «آقای رادمان، به اتهام تبانی در اسناد دولتی و جعل گزارش کارشناسی، باید همراه ما بیایید.»
طاهرهخانم برای اولین بار به جای دستور دادن، التماس کرد: «دخترم... ما میتوانیم صحبت کنیم. هرچه بخواهی میدهیم. سهم، پول، جایگاه...»
لیانا به او نگاه کرد. در چشمانش نه نفرت بود، نه شادی؛ فقط خستگی زنی که خیلی دیر حقش را پیدا کرده است.
«من سه سال در خانهی شما بودم. اگر یک بار به جای تحقیر، حقیقت را میپرسیدید، شاید امشب فقط دادگاه داشتیم. اما شما انسانها را تا وقتی مفیدند میبینید. من هم امشب فقط قانون را میبینم.»