سه سال پیش، نازنین هنوز نام خودش را نگفته بود؛ چون یاد گرفته بود هرکس نام واقعیاش را بداند، دیر یا زود از آن علیه او استفاده میکند.
او در یتیمخانهای در حاشیهی شهر بزرگ شده بود؛ جایی که زمستانها بخاری نفتی بوی دود میداد و تابستانها دیوارها عرق میکردند. تنها میراثش یک ساعت جیبی بود و نامهای نصفهسوخته که در آن نوشته شده بود: «اگر روزی برگشتی، به هیچکس اعتماد نکن؛ خاندان مهرآیین هنوز دشمن دارد.»
نازنین سالها فکر میکرد این جمله توهم زنی ترسیده بوده. تا وقتی که در بیستوشش سالگی، در شرکت رادمان به عنوان حسابدار موقت استخدام شد و میان دفاتر قدیمی، سندی دید که نام «مهتاب مهرآیین» بارها در آن خط خورده بود. همان شب بود که کیان رادمان با لبخندِ حسابشدهاش سراغ او آمد. مهربان بود، دقیق بود، و درست همان چیزهایی را میگفت که یک دختر تنها دوست داشت بشنود.
کیان او را به خانهی مجلل رادمان برد، طاهرهخانم در ابتدا لبخند زد و گفت: «ما آدمها را به گذشتهشان قضاوت نمیکنیم.» اما خیلی زود، لبخند تبدیل شد به نگاه از بالا.
«نسبت چیست؟ پدرت که بود؟ مادرت کجا مرد؟»
نازنین جواب مشخصی نداشت. همین بیریشگی برای خانوادهی رادمان کافی بود تا او را مثل لکهای روی فرش گرانقیمت ببینند. وقتی کیان فهمید سندهایی که نازنین پیدا کرده میتوانند معاملات قدیمی خانواده را زیر سؤال ببرند، عشقش سرد شد. یک شب، پوشهها ناپدید شدند. صبح، نازنین متهم شد که از حساب شرکت پول برداشته.
کیان در دادگاه نگاهش نکرد. فقط گفت: «او همیشه دنبال راهی بود تا خودش را به خانوادههای بزرگ بچسباند.»
نازنین همهچیز را از دست داد: کار، خانه، آبرو. اما در همان تاریکی، پیرمردی در اتوبوس کنار او نشست و گفت: «ساعتت را از کجا آوردهای؟»
آن پیرمرد فرهاد مهرآیین بود؛ آخرین مباشر وفادار خاندان مهرآیین. او برای نازنین تعریف کرد که پدرش، آرمان مهرآیین، مالک اصلی معدن کبالت و چند زمین صنعتی بوده؛ مردی که حاضر نشده بود امتیازها را به خاندان رادمان واگذار کند. بعد از یک آتشسوزی مشکوک، آرمان مرده اعلام شد، همسرش ناپدید شد، و دختر شیرخوارهشان هرگز پیدا نشد.
فرهاد گفت: «تو پیدا شدی، اما اگر همین حالا فریاد بزنی، نابودت میکنند. باید به خانهشان برگردی، نه به عنوان وارث؛ به عنوان سایه.»
از آن روز، نازنین مرد. زنی به نام «نازنینِ خدمتکار» متولد شد.
او به هتلهایی رفت که رادمانها مراسم میگرفتند، در خانههایشان کار کرد، حسابهای آشپزخانه را نوشت، گوش داد، سکوت کرد. تحقیرها را مثل سنگ در جیبش جمع کرد. هر جملهی توهینآمیز، هر امضای مشکوک، هر تماس نیمهشب کیان با مقامات فاسد، در حافظه و دستگاه ضبط کوچک او ذخیره شد.
اما سختترین قسمت انتقام، تحمل بیعدالتی نبود؛ سختترین قسمت این بود که وقتی میتوانست حقیقت را فریاد بزند، دهانش را ببندد.
و حالا، در تالار بلور، دهان زمان باز شده بود.