تالار بلورِ هتل «آذرخش» آنقدر روشن بود که هر دروغی میتوانست زیر نور لوسترها مثل جواهر بدرخشد. مردان کتوشلواری با لیوانهای باریک شامپاین میچرخیدند و زنان با لبخندهایی که بوی معامله میداد، نام خانوادگیشان را مثل گردنبند نمایش میدادند.
در انتهای تالار، روی صحنهای کوتاه، بنر بزرگی آویزان بود: «واگذاری امتیاز معدن کبالت سمنگان به گروه صنعتی رادمان». زیر بنر، کیان رادمان، داماد محبوب خانواده و مدیرعامل تازهکار، با غرور ایستاده بود. کنارش مادرش، طاهرهخانم، هر چند دقیقه یکبار به سمت خبرنگاران دست تکان میداد؛ انگار سالها برای چنین عکسی تمرین کرده بود.
اما در آشپزخانهی پشت تالار، زنی با روپوش خاکستری، سینیهای نقره را مرتب میکرد. نام روی کارت سینهاش «نازنین» بود، اما هیچکس نمیدانست این نام فقط لباسی بود که او سه سال پیش پوشیده بود تا بتواند در خانهی دشمن نفس بکشد.
نازنین سینی چای زعفرانی را برداشت و وارد تالار شد. صدای خندهها در گوشش مثل شکستن شیشه بود. وقتی از کنار میز خاندان رادمان گذشت، طاهرهخانم با ابروهای بالا رفته صدایش زد.
«دختر! این فنجان لکه دارد. آدم وقتی از پایین میآید بالا، حداقل یاد میگیرد دستش را تمیز نگه دارد.»
نازنین سرش را پایین انداخت. «چشم، عوضش میکنم.»
کیان، که روزی شوهر قانونی او بود و حالا به همه میگفت از آن ازدواج اشتباه فقط یک امضای باطل مانده، خندید. «مادر، ولش کن. بعضیها حتی اگر در تالار بلور هم کار کنند، بوی زیرزمین میدهند.»
چند نفر خندیدند. نازنین لبخند نزد، اما انگشتش روی لبهی سینی کمی محکمتر شد. سه سال پیش، همین مرد مقابل قاضی قسم خورده بود که او را دوست دارد. شش ماه بعد، وقتی فهمید نازنین ظاهراً هیچ خانواده و ارثی ندارد، او را از خانه بیرون انداخت و با شهادت دروغ، مهریه و حقش را هم از دستش گرفت.
آن شب اما نازنین برای اشک نیامده بود. او آمده بود آخرین قطعهی شطرنج را حرکت دهد.
روی میز اصلی، پوشهی چرمی قرارداد معدن قرار داشت. اگر امضا میشد، گروه رادمان صاحب منبعی میشد که ارزشش از تمام برجها و کارخانههایشان بیشتر بود. نازنین وقتی از کنار پوشه رد شد، لحظهای چشمش به مهر قرمز پایین صفحه افتاد: «تأیید وراث مالک اصلی لازم است.»
او آرام، آنقدر آرام که هیچکس نبیند، ساعت جیبی قدیمی را از جیب روپوشش لمس کرد. پشت ساعت با خطی محو حک شده بود: «برای دخترم، وارث مهتاب.»
در همان لحظه، درِ تالار باز شد و مردی سالخورده با عصای آبنوس وارد شد. سکوتی کوتاه میان جمع افتاد. کسی او را نمیشناخت، اما پشت سرش دو وکیل، یک سردفتر و سه مأمور رسمی ادارهی ثبت قدم برمیداشتند.
طاهرهخانم با اخم به مدیر هتل اشاره کرد. «اینها کی هستند؟ مراسم خصوصی است.»
مرد سالخورده نگاهش را میان جمع چرخاند تا به نازنین رسید. برای یک ثانیه، چشمانش نرم شد. بعد با صدایی خشک گفت: «من فرهاد مهرآیین هستم. و این مراسم، بدون اجازهی صاحب واقعی معدن، غیرقانونی است.»
لیوانی از دست یکی افتاد و روی سنگ مرمر شکست.