نیمهشب، آوا با چراغقوهی کوچک وارد بخش متروکهی کارخانه شد. بوی انار ترشیده، آهن زنگزده و رطوبت در هوا مانده بود. زیرزمین خشککن قدیمی پشت دیواری آجری پنهان بود؛ همان جایی که او در نوجوانی با مادرش انارهای ترکخورده را جدا میکرد. کلید سامیار قفل زنگزده را باز کرد. داخل اتاق، قفسههایی از جعبههای چوبی چیده شده بود. روی یکی از آنها با خط مادرش نوشته شده بود: «برای روزی که سکوت خطرناکتر از مرگ شود.» دستهای آوا لرزید. جعبه را باز کرد. درون آن، نسخهی اصلی وصیتنامهی پدربزرگ بود؛ سندی که نشان میداد ادارهی باغها و کارخانه نه به ناصر، بلکه به آوا و مادرش سپرده شده است. کنار آن، دفترچهای بود پر از تاریخ، شماره حساب و نام مأمورانی که برای جعل، رشوه گرفته بودند. اما مهمتر از همه، یک نوار صوتی کوچک بود با برچسبی به خط مادر: «صدای آخرین شام.» آوا نوار را در دستگاه قدیمی گذاشت. صدای خشدار مادرش پخش شد؛ صدایی ضعیف اما روشن: «اگر این را میشنوی، یعنی ناصر قدم آخر را برداشته. آوا، عزیزم، تو باید پنهان بمانی. او فقط مال نمیخواهد؛ نام میرکاظمی را میخواهد، ریشهات را میخواهد. من امضا نکردهام. هرچه نشان دادند دروغ است. و بدان... پدرت قبل از مرگ، سهمی را در جایی گذاشت که هیچکس به آن شک نمیکند: در بنیاد زنان بینام.» آوا نفسش بند آمد. بنیاد زنان بینام؟ همان مؤسسهای که او پس از فرار اجباری، با نام تازه در تهران برای حمایت از زنان بیپناه ساخته بود؟ پس سرمایهی اولیهای که از طرف نیکوکاری ناشناس رسیده بود، از پدر خودش بوده است. او بیآنکه بداند، سالها مدیر بخشی از میراث پنهان خانواده شده بود؛ میراثی که ناصر هرگز پیدا نکرده بود. در همین لحظه چراغهای زیرزمین روشن شد. رها بالای پلهها ایستاده بود و پشت سرش دو نگهبان قرار داشتند. «میدانستم چهرهات آشناست.» رها پلهها را پایین آمد. «فقط نمیدانستم مردهها اینقدر حوصله دارند.» آوا جعبه را بست و آرام گفت: «تو از همان اول میدانستی من دزد نیستم.» رها شانه بالا انداخت. «دزد؟ نه. ولی زیادی محبوب بودی. عمهات تو را میدید، کارگرها تو را دوست داشتند، پدربزرگ اسم تو را میبرد. من باید همیشه دختر اضافه میماندم؟» آوا با تلخی گفت: «پس برای دیده شدن، زندگی مرا سوزاندی.» رها نزدیک شد. «زندگی؟ تو زنده ماندی، نه؟ اما فردا وقتی این زیرزمین با بولدوزر صاف شود، دیگر مدرکی نمیماند. و تو هم بهعنوان کسی که برای سرقت وارد ملک خصوصی شده، تحویل پلیس میشوی.» نگهبانها جلو آمدند. آوا عقب رفت، اما ترسی در صورتش نبود. از جیبش یک گوشی کوچک بیرون آورد. روی صفحه نوشته بود: «پخش زنده برای هیئت امنای بنیاد زنان بینام و وکیل رسمی ثبت شد.» رها برای لحظهای خشکش زد. آوا گفت: «تو درست گفتی. حقیقت اگر بیاجازه وارد شود گم میشود. برای همین امشب بهتنهایی نیامدم؛ فقط آدمهایم دیده نمیشوند.» از بیرون صدای آژیر آمد. رها نخستین بار نه خشمگین، بلکه هراسان به نظر رسید. اما پیش از آنکه پلیس برسد، یکی از نگهبانها چراغ را شکست و زیرزمین در تاریکی فرو رفت. دستی آوا را کشید؛ سامیار بود. «از راه خروج اضطراری!» آنها میان دالان باریکی دویدند. پشت سرشان صدای رها میآمد: «اگر او بیرون برود، همهمان تمامیم!» آوا در تاریکی با خود گفت: نه، فقط آغاز شدهایم.