صبح روز بعد، مهسا راد با معرفینامهای از یک شرکت حسابرسی وارد کارخانهی میرکاظمی شد. سالنها پر از صدای دستگاهها بود و کارگران، بیحوصله و خاموش، میان دیگهای جوشان رب رفتوآمد میکردند. روی دیوارها تصویر بزرگ «ناصر میرکاظمی» نصب شده بود؛ عموی آوا، مردی با لبخند خیرخواهانه و چشمانی که در کودکی آوا همیشه بوی حساب و معامله میداد. ناصر پس از رسوایی ساختگیِ آوا، خود را قیم مادر بیمار او معرفی کرده و ادارهی تمام داراییها را به دست گرفته بود. حالا روی جلد مجلههای اقتصادی مینوشتند: «مردی که میراث خانواده را نجات داد.» آوا با دیدن آن جلدها به یاد شبی افتاد که او را در انبار قدیمی حبس کرده بودند و ناصر پشت در گفته بود: «هیچکس حرف دختر بیمدرک را باور نمیکند.» در اتاق مدیریت، ناصر پشت میز چوب گردو نشسته بود. کنارش «رها»، دختر ناتنیاش، با لباس گران و لبخند تحقیرآمیز به پروندهها نگاه میکرد. رها همان کسی بود که روزگاری خود را خواهر آوا مینامید و همان کسی که نخستین بار شایعهی دزدی را میان فامیل پخش کرد. ناصر بدون آنکه سر بلند کند گفت: «حسابرس جدید؟ شنیدهام در تهران پروندههای سخت را جمع میکنی.» آوا صدایش را پایین آورد. «من فقط عددها را میخوانم. عددها معمولاً از آدمها صادقترند.» رها خندید. «در این خانه عددها هم یاد گرفتهاند به نفع ما حرف بزنند.» آوا برای لحظهای نگاهش را بالا آورد. رها مکث کرد؛ انگار چیزی در آن چشمها آشنا بود. اما آوا بلافاصله عینکش را جابهجا کرد و پرونده را باز نمود. قرار بود بررسی سادهای باشد، اما آوا همان روز فهمید کارخانه تا گلو در بدهی پنهان فرو رفته است. ناصر برای ساخت مجتمع تفریحی در باغهای مادری، وامهای سنگین گرفته و وثیقه را با امضایی جعلی از طرف مادر آوا ثبت کرده بود؛ مادری که پنج سال بود در آسایشگاه خصوصی دور از شهر نگه داشته میشد و هیچکس اجازهی دیدارش را نداشت. ظهر، در راهروی بایگانی، کارگری جوان به نام سامیار جلوی آوا را گرفت. «خانم راد، اگر واقعاً حسابرس هستید، مراقب باشید. هر کس زیادی بپرسد، یا اخراج میشود یا تصادف میکند.» آوا پرسید: «تو چرا به من هشدار میدهی؟» سامیار نگاهی به دوربینهای سقف انداخت. «چون مادرم سالها برای خانم فرخنده، مادر واقعی وارث، کار میکرد. قبل از مردنش گفت یک روز دختری برمیگردد که به صدای بلند نیاز ندارد. فقط باید راه پروندهها را نشانش داد.» قلب آوا برای نخستین بار بعد از سالها تند زد. «چه پروندهای؟» سامیار یک کلید کوچک در مشت او گذاشت. «زیرزمین خشککن قدیمی. اما امشب برو. فردا همهچیز را تخریب میکنند.» آوا کلید را در دست فشرد و همان لحظه صدای کفشهای رها در راهرو پیچید. رها لبخند زد. «چه گفتوگوی صمیمانهای. نکند حسابها را با کارگرها میبندی؟» آوا بیآنکه بلرزد پاسخ داد: «گاهی حقیقت در اتاق مدیران پیدا نمیشود، خانم رها.» لبخند رها یخ زد. «مواظب باش. اینجا حقیقت هم اگر بیاجازه وارد شود، گم میشود.»