باران روی سقفهای سفالی شهر انارستان میکوبید و بوی خاک خیس با عطر تلخ رب انار از کارگاههای قدیمی بالا میآمد. قطاری که از کویر میگذشت، درست نیمهشب در ایستگاه کوچک شهر ایستاد. از واگن سوم، زنی با پالتوی خاکستری و چمدانی چرمی پایین آمد؛ صورتش زیر روسری سادهای پنهان بود و تنها چیزی که از او به چشم میآمد، آرامشی بود که بیشتر شبیه تهدید بود تا صلح. نامی که روی بلیت نوشته شده بود «مهسا راد» بود، اما نام واقعیاش را سالها پیش در همین شهر دفن کرده بودند: آوا میرکاظمی، دختر کوچک خاندان میرکاظمی؛ خانوادهای که کارخانههای رب، باغهای انار و نیمی از زمینهای اطراف شهر را در اختیار داشت. پنج سال پیش، همه گفتند آوا سند جعل کرده، پول صندوق خیریهی خانوادگی را دزدیده و شبانه فرار کرده است. هیچکس نپرسید چرا دختری که قرار بود وارث نیمی از املاک باشد، باید برای چند سکهی ناچیز آبروی خودش را بسوزاند. آن شب، رانندهای پیر کنار ایستگاه منتظرش بود. وقتی زن نزدیک شد، پیرمرد بیاختیار عصایش را محکمتر گرفت و زیر لب گفت: «خانم... شما شبیه...» زن نگاهش کرد. «شبیه یک مرده؟» پیرمرد رنگ باخت. «بانو آوا؟» او انگشتش را روی لب گذاشت. «آوا در این شهر مرده. من برای استخدام در کارخانهی میرکاظمی آمدهام. فقط همین را میدانی.» ماشین سیاه در جادهی باریک میان باغها پیچید. نور چراغها از شاخههای خیس میگذشت و دانههای انار شکسته روی زمین مثل لکههای خون میدرخشیدند. آوا به عمارت بزرگ خانوادگی که از دور پیدا بود نگاه کرد. پنجرههایش روشن بود؛ انگار هیچوقت عزادار او نشده بودند. در طبقهی دوم، اتاقی که زمانی اتاق مادرش بود، حالا پردههای طلایی داشت. آوا لبخند نزد، گریه هم نکرد. فقط دستش را روی گردنبند کوچکی گذاشت که زیر لباسش پنهان بود؛ کلید صندوق مادر. راننده پرسید: «برنامهتان چیست؟ شکایت؟ دادگاه؟ افشاگری؟» آوا آرام گفت: «نه. آدمهایی که با یک امضا زندگی مرا دفن کردند، با هزار سند هم زنده نمیگذارندم. من از در اصلی وارد نمیشوم. از حسابهایشان، ترسهایشان و غرورشان وارد میشوم.» همان لحظه تلفن همراهش روشن شد. پیامی ناشناس آمد: «اگر برگشتهای، دیر کردهای. فردا قرار است آخرین سهم مادرت هم فروخته شود.» آوا به صفحه خیره شد. پس دشمنش هنوز بیدار بود؛ یا شاید کسی در دل خانه منتظر بازگشت او بود.