یک هفته بعد، شهلا رادمان ضیافت خیریهای برای کودکان بیمار برگزار کرد؛ نمایشی باشکوه برای پاک کردن شایعاتی که آرامآرام در بازار پیچیده بود. هیچکس نمیدانست شایعات را خود نیلوفر، قطرهقطره، از طریق حسابهای ناشناس و گزارشهای علمی منتشر کرده است. نه مستقیم، نه آشکار؛ فقط آنقدر که سرمایهگذاران خواب راحت نداشته باشند.
در آن ضیافت، همه ماسکهای نقرهای به چهره داشتند. نیلوفر هم ماسکی ساده زد و میان مهمانان قدم زد. اما امشب قرار نبود تحقیر شود. امشب قرار بود اولین مهره بیفتد.
ترانه نسخه دوم دفترچه را آورده بود، اما میترسید تحویل دهد. او اعتراف کرد که سالها مادرش داروهای اشتباه به پدر میداده تا او را «کمحافظه» نشان دهد. نادر پیش از مرگ فهمیده بود و مدارک را پنهان کرده بود. کامیار، آن زمان در خارج درس میخواند و وقتی برگشت، مادرش همه چیز را به گردن فشار کاری انداخت. نیلوفر هنوز نمیتوانست او را بیگناه بداند؛ کامیار بعدها دروغهای شرکت را امضا کرده بود.
وسط ضیافت، کامیار نیلوفر را کنار کشید. صدایش خسته بود، نه مثل همیشه مغرور. «تو این چند روز عوض شدهای. چه میخواهی؟ پول؟ طلاق؟»
نیلوفر به چشمهایش نگاه کرد. «اگر بگویم حقیقت؟»
کامیار پوزخند زد، اما پوزخندش نیمهکاره ماند. «حقیقت برای آدمهای بیقدرت خطرناک است.»
نیلوفر آرام گفت: «شاید من بیقدرت نباشم.»
پیش از آنکه کامیار پاسخ دهد، پرده نمایش سالن روشن شد. قرار بود فیلم تبلیغاتی بنیاد خیریه پخش شود، اما تصویر تغییر کرد: نمودارهای محرمانه آزمایش دارو، امضاهای جعلشده، صدای ضبطشده شهلا که میگفت: «چند بیمار شهرستانی مهم نیستند؛ اگر دارو مجوز بگیرد، همه چیز جبران میشود.»
سالن یخ زد. خبرنگاران ماسکها را برداشتند. شهلا از جا پرید و فریاد زد: «کار کیست؟»
در همان لحظه، مأموران امنیتی وارد شدند؛ نه پلیس، بلکه محافظان خصوصی شهلا. او هنوز نفوذ داشت. دستور داد درها بسته شود و گفت: «هیچکس از این سالن بیرون نمیرود تا من بفهمم چه کسی به خانوادهام خیانت کرده.»
نگاهش روی نیلوفر نشست. «تو بودی.»
کامیار جلو آمد. برای لحظهای نیلوفر خیال کرد شاید کنار او میایستد. اما او فقط گفت: «اگر کاری کردهای، همین حالا اعتراف کن تا کمتر آسیب ببینی.»
چیزی در دل نیلوفر شکست، اما صورتش آرام ماند. او کیف کوچک خود را باز کرد و مهر نقرهای را بیرون آورد؛ نشانی قدیمی با نقش یک پرنده بیصدا. چند نفر از تاجران حاضر، با دیدن آن رنگ باختند.
یکی از پیرمردهای سهامدار آهسته گفت: «وارث بنیاد نقره...»
شهلا یک قدم عقب رفت. برای نخستین بار، ترس از پشت آرایش سنگینش بیرون زد. نیلوفر گفت: «بله. همان زنی که فکر کردید از کوچه آمده، سه سال است سندهای قصر شما را میشمارد.»
اما پیروزی هنوز کامل نبود. ناگهان برق سالن رفت و صدای جیغ ترانه بلند شد.