صبح روز بعد، شهلا رادمان جلسه خانوادگی گذاشت. موضوع، بهظاهر، «آبروی خانه» بود. در واقع، او میخواست نیلوفر را وادار کند سند سکوتی امضا کند؛ سندی که طبق آن، در صورت جدایی، حق هیچ ادعای مالی، رسانهای یا قانونی نداشت. روی میز، خودکار طلایی آماده بود.
شهلا گفت: «تو از کوچه آمدهای به قصر. اگر عاقل باشی، امضا میکنی و همانقدر که به تو دادهایم شکر میکنی.»
کامیار کنار پنجره ایستاده بود. نه دفاع کرد، نه نگاهش را بالا آورد. نیلوفر برگه را برداشت، خواند، و آرام پرسید: «اگر امضا نکنم؟»
شهلا خندید: «آن وقت کاری میکنم هیچ بیمارستانی تو را حتی بهعنوان نظافتچی هم قبول نکند.»
نیلوفر خودکار را برداشت. همه گمان کردند شکست. اما او بهجای امضا، روی گوشه برگه فقط یک نقطه کوچک گذاشت؛ نشانهای که دوربین پنهان انگشترش ثبت کرد. بعد گفت: «میشود یک شب فکر کنم؟»
شهلا با تحقیر اجازه داد. نیلوفر به اتاق قدیمی طبقه سوم رفت؛ اتاقی که سالها پیش متعلق به «نادر رادمان»، پدر درگذشته کامیار، بود. او مدتها بهدنبال چیزی میگشت: دفترچهای که نادر پیش از سکته، درباره معاملات پنهانی شرکت نوشته بود. همه تصور میکردند دفترچه نابود شده. اما نیلوفر یاد گرفته بود آدمهایی مثل نادر هرگز حقیقت را دور نمیاندازند؛ فقط آن را جایی میگذارند که خانوادهشان از دیدنش بترسد.
زیر قاب عکس خانوادگی، پشت لایهای نازک از چوب، پاکتی مخفی بود. داخلش یک کلید کوچک، چند رسید بانکی، و یک یادداشت با دستخط لرزان قرار داشت: «اگر شهلا فهمید، کامیار را نجات بده. او هنوز همه چیز را نمیداند.»
نیلوفر برای نخستین بار مکث کرد. کامیار نمیدانست؟ پس چه کسی دستور دفن آزمایشها را داده بود؟
همان لحظه صدای قدم آمد. «ترانه»، خواهر کوچک کامیار، پشت در ایستاده بود. دختری بیستودوساله که همیشه خود را بیخبر نشان میداد، اما چشمهایش زیادی هوشیار بود. گفت: «دنبال دفترچهای؟ دیر رسیدی. مادرم نسخه اصلی را سالها پیش سوزاند.»
نیلوفر پاکت را پشت لباسش پنهان کرد. «پس چرا ترسیدی و آمدی؟»
ترانه جلو آمد و زمزمه کرد: «چون نسخه دوم دست من است. و اگر کمکم نکنی، مادرم مرا هم مثل پدرم از میان برمیدارد.»
اینبار نوبت نیلوفر بود که نگاهش سخت شود. در خاندان رادمان، ظاهراً قربانیها بیشتر از آن بودند که او تصور کرده بود. انتقامش دیگر فقط انتقام پدرش نبود؛ راهرویی تاریک باز شده بود و ته آن، چهره واقعی شهلا میدرخشید.