سامان همان شب در راهروی پشت تالار بازوی لیلا را گرفت. «تو نمیفهمی با چه چیزی بازی میکنی. این شرکت اسم ماست.»
لیلا نگاهش را به دست او انداخت. سامان انگشتانش را شل کرد.
او گفت: «اسم شما روی شیشه است، اما پولش از جیب کارگرهایی آمده که بیمهشان عقب افتاده. از بیمارهایی که داروی آزمایشی به اسم نسخهی ویژه به آنها فروختید. از آزمایشگاهی که گزارش عوارض را پنهان کرد.»
سامان خشک شد. «اینها را از کجا آوردی؟»
«از همان جایی که تو هیچوقت نگاه نکردی. بایگانی.»
حقیقت این بود که لیلا ماهها پیش، وقتی به بهانهی مرتبکردن اسناد قدیمی به زیرزمین شرکت فرستاده شد، نخستین شک را پیدا کرده بود: پروندهی مردی به نام «حمید شایان» که پس از مصرف یک داروی قلبی جدید دچار عارضهی شدید شده بود. گزارش داخلی هشدار داده بود فرمول نیاز به توقف دارد، اما امضای ماندانا زیر دستور ادامهی توزیع بود. چند هفته بعد، حمید مرده بود و خانوادهاش با مبلغی ناچیز و تهدید حقوقی ساکت شده بودند.
آن روز، انتقام لیلا از زخمی شخصی به پروندهای بزرگتر تبدیل شد.
او با وکلای بنیاد، حسابرسان مستقل و یک پزشک افشاگر تماس گرفت. اما عجله نکرد. اگر زود ضربه میزد، خانوادهی مهرداد قربانینمایی میکردند و مدارک را میسوزاندند. پس گذاشت آنها تا آخرین لحظه خیال کنند پیروزند.
فردای مهمانی، رسانهها فقط دربارهی «عروس ناشناس» نوشتند. نرگسخانم چند خبرنگار را خرید تا لیلا را زنی عقدهای معرفی کنند که با پول مردی پنهان قصد تصاحب خانوادهای محترم را دارد. سامان هم در یک مصاحبه گفت: «متأسفانه برخی افراد ظرفیت محبت را ندارند.»
لیلا جواب نداد.
در عوض، سه کار کرد: اول، حقوق عقبافتادهی کارکنان خط تولید را از حساب بنیاد پرداخت کرد، اما رسیدها را با مهر «قابل پیگیری قضایی» فرستاد؛ دوم، هیئت تحقیق مستقل را به کارخانه وارد کرد؛ سوم، از خانوادهی حمید شایان دعوت کرد در جلسهی محرمانهی هیئت مدیره حاضر شوند.
جلسهای که نرگسخانم گمان میکرد میتواند با گریه و خاطرهگویی از نصرتخان کنترل کند، با حضور دختر نوجوان حمید آغاز شد. دخترک کیف کهنهای در دست داشت و نامهی پدرش را خواند: «اگر روزی صدایم نرسید، بدانید درد من از بیماری نبود؛ از این بود که فهمیدم جان آدم فقیر در دفتر بعضیها فقط یک عدد است.»
ماندانا بههم ریخت. گفت همهچیز دستور پزشکان بوده. سامان سکوت کرد. نرگسخانم با خشم به لیلا نگاه کرد: «تو آبروی یک خاندان را برای چند داستان احساسی نابود میکنی؟»
لیلا آرام پاسخ داد: «آبرو چیزی نیست که من نابود کنم. چیزی است که شما خرج کردید.»
در پایان جلسه، او پیشنهاد داد پرونده به دادستانی سلامت ارسال شود. هیئت مدیره رأی داد. برای اولینبار در تاریخ مهرداد، رأی خانواده کافی نبود.
همان شب، سامان پشت در خانهی قدیمی لیلا آمد؛ خانهای کوچک در کوچهای باریک که او پس از ترک عمارت به آن برگشته بود. باران میبارید و چهرهی سامان از غرور خالی شده بود.
گفت: «من نمیدانستم ماجرا تا این حد پیش رفته.»
لیلا پرسید: «نمیدانستی یا نمیخواستی بدانی؟»
او پاسخی نداشت.
سامان برای اولینبار نامش را درست و بیتحقیر صدا زد: «لیلا، میشود همهچیز را متوقف کنی؟ من طلاق نمیخواهم.»
قلاب قدیمی در جملهاش پنهان بود: دیرترین اعترافها گاهی بلندترین دروغاند.
لیلا به حلقهای نگاه کرد که او دوباره به دست کرده بود. سپس در را نیمهباز گذاشت و گفت: «فردا جلسهی آخر است. اگر حقیقتی داری، آنجا بگو. من دیگر رازهای تو را در خانه نگه نمیدارم.»