دو هفته بعد، تالار شیشهای هتل «سپند» برای بزرگترین مزایدهی دارویی سال آماده شده بود. خاندان مهرداد قرار بود با رونمایی از قرارداد تازهشان، سرمایهگذاران خارجی را جذب کنند و بدهیهای پنهان شرکت را زیر فرش طلایی تبلیغات پنهان سازند. سامان کت مشکی دوختهی ایتالیا پوشیده بود و کنار «رؤیا کیانی»، دختر شریک جدیدشان، میخندید؛ همان زنی که قرار بود پس از طلاق، همسر واقعی و سودآور او شود.
لیلا هم دعوت شده بود، اما نه بهعنوان همسر. کارت ورودش را نرگسخانم با تحقیر جلوی خدمتکاران روی میز انداخته بود: «بیا، شاید آخرینبار باشد چنین جایی را میبینی.»
او آن شب با پیراهنی ساده اما بینقص وارد شد؛ نه جواهر چشمگیر داشت، نه همراهی. فقط گوشوارههای مروارید کوچکی به گوشش بود که از مادرش باقی مانده بود. نگاه مهمانها از روی او میلغزید و عبور میکرد. هیچکس نمیدانست نیم ساعت پیش از ورودش، هیئت مدیرهی بنیاد آذرنوش در طبقهی بالای همین هتل منتظر دستور او نشسته بودند.
روی صحنه، سامان با اعتمادبهنفس از آیندهی درخشان مهرداد گفت. اسلایدها پر از نمودارهای صعودی بود. نرگسخانم در ردیف اول چنان لبخند میزد که انگار تمام جهان به احترام خاندانش ایستاده است.
سپس مجری اعلام کرد: «اکنون نمایندهی مالک جدید بخشی از سهام ممتاز گروه مهرداد معرفی خواهد شد.»
سامان مکث کرد. این بخش در برنامه نبود.
مردی میانسال با عینک نقرهای روی صحنه آمد؛ «بهمن فرهام»، وکیل ارشد بنیاد آذرنوش. زمزمهای میان مهمانان پیچید. نام بنیاد کافی بود تا حتی جسورترین سرمایهگذاران صاف بنشینند.
بهمن گفت: «طبق خرید انجامشده در بازار ثانویه و تسویهی بدهیهای بانکی، بنیاد آذرنوش از امشب مالک سیوهشت درصد سهام ممتاز شرکت مهرداد است. همچنین اختیار رأی سهام پدربزرگ مرحوم خانواده، بر اساس بند محرمانهی وصیتنامه، تا تعیین مدیر امین در اختیار بنیاد خواهد بود.»
رنگ از صورت سامان پرید. نرگسخانم نیمخیز شد. رؤیا لبخندش را گم کرد.
بهمن ادامه داد: «و مدیر امین، سرکار خانم لیلا راد هستند.»
نورافکن ناگهان روی لیلا افتاد. همان زنی که تا دقایقی پیش همه از کنار او مثل سایه عبور میکردند.
لیلا آهسته از میان ردیفها برخاست. صدای پاشنههایش روی کف مرمر، آرام اما کوبنده بود. سامان زیر لب گفت: «این بازی مسخره چیست؟»
لیلا روی صحنه ایستاد و بدون آنکه به او نگاه کند، رو به جمع گفت: «من فقط آمدهام حسابها را شفاف کنم.»
نرگسخانم با صدایی لرزان فریاد زد: «دروغ است! این زن هیچکس نیست!»
لیلا برای اولینبار لبخند نزد. گفت: «دقیقاً. شما سه سال تلاش کردید مرا هیچکس نگه دارید. پس طبیعی است که ندیدید چه کسی امضای وامهایتان را خریده، بدهیهایتان را تسویه کرده و حالا حق پرسیدن دارد.»
صفحهی پشت سرش تغییر کرد. بهجای نمودارهای صعودی، لیست حسابهای مخفی، شرکتهای صوری و انتقال بودجهی تحقیقاتی به حسابهای خانوادگی ظاهر شد.
تالار منفجر نشد؛ بدتر شد. ساکت شد.
و در آن سکوت، همه فهمیدند جنگ تازه شروع شده است.