در خانهی خاندان «مهرداد»، هیچکس نام «لیلا راد» را بلند صدا نمیزد؛ انگار نامش گرد و خاکی بود که روی ظروف نقره مینشست و باید با دستمالی پنهان پاک میشد. او سه سال عروس این خانه بود، اما هنوز خدمتکارهای قدیمی وقتی از کنارش رد میشدند، سرشان را فقط به اندازهای خم میکردند که توهینشان مودبانه به نظر برسد.
شوهرش، «سامان مهرداد»، وارث جوان کارخانههای دارویی مهرداد، در جمع او را «همسرم» صدا میزد، اما پشت درهای بسته، حضورش را مثل اشتباهی در پروندهی زندگیاش میدید. سامان با لیلا ازدواج کرده بود چون پدربزرگش، «نصرتخان»، در آخرین سالهای عمر بهطرزی عجیب وصیت کرده بود: سهم اصلی سامان از شرکت فقط وقتی آزاد میشود که سه سال در ازدواجی رسمی و بدون طلاق بماند. خانواده گمان کرده بودند لیلا، دختر بیپشتوانهی یک کتابدار ورشکسته، بهترین انتخاب است؛ زنی آرام، بیادعا، بیخطر.
آنها نمیدانستند سکوت لیلا از ترس نیست. از شمارش بود.
هر تحقیر را به یاد میسپرد: روزی که مادرشوهرش، «نرگسخانم»، لباس سادهی او را جلوی مهمانها مسخره کرد؛ شبی که سامان حلقهی ازدواجش را در کشوی میز انداخت و گفت: «این قرارداد سهساله است، نه زندگی.»؛ صبحی که خواهرشوهرش «ماندانا» به او دستور داد برای مهمانی خیریه مثل کارکنان پشتصحنه کار کند و دیده نشود.
لیلا فقط لبخند میزد. همان لبخند کمرنگی که همه را مطمئن میکرد او چیزی برای دفاع ندارد.
اما هر شب، وقتی عمارت خاموش میشد، او به اتاقک کوچک انتهای راهرو میرفت؛ جایی که وانمود میکرد انباری وسایل قدیمی است. پشت قفسهی کتابهای نمزده، لپتاپی باریک، چند پروندهی رمزگذاریشده و مهر طلایی کوچکی پنهان بود: نشان «بنیاد آذرنوش»، قدرتمندترین گروه سرمایهگذاری خصوصی کشور.
لیلا نه دختر یک کتابدار ورشکسته بود، نه زنی بیپشتوانه. او نوهی دختری «آذرنوش راد» بود؛ زنی افسانهای که ثروتش را پشت شبکهای از شرکتهای واسطه پنهان کرده و شرط کرده بود وارثش پیش از نشستن بر صندلی اصلی، یک سال بینام و نشان در میان کسانی زندگی کند که فقط به نام و ثروت احترام میگذارند.
لیلا قرار نبود انتقام بگیرد. قرار بود قضاوت کند.
و خانوادهی مهرداد هر روز با دست خود حکمشان را سنگینتر میکردند.
سه سال درست در آستانهی پایان بود که سامان، بیخبر از همهچیز، درخواست طلاق را روی میز صبحانه گذاشت.
نرگسخانم فنجان چای را آهسته زمین گذاشت و با لبخند پیروزمند گفت: «بالاخره نقش تو تمام شد، لیلا جان. وسایلت را جمع کن. البته هرچه اینجا گرفتهای، متعلق به این خانه است.»
لیلا به کاغذ نگاه کرد. بند آخرش چشمش را گرفت: «طرف دوم هیچ حق مالی، اعتباری یا ادعایی نسبت به داراییهای طرف اول ندارد.»
او خودکار را برداشت. سامان با آسودگی تکیه داد. همه منتظر بودند امضا کند.
اما لیلا فقط نوک خودکار را روی کاغذ گذاشت و پرسید: «اگر من امضا نکنم، سهمت آزاد نمیشود، درست است؟»
برای اولینبار، سکوت او بوی خطر داد.