فلش، فقط یک فایل داشت؛ صدای ضبطشدهای از مهتاب سپهران و کامیار.
مهتاب میگفت: «فیلم باید باورپذیر باشد. رها نباید فقط از سامان جدا شود؛ باید هیچوقت نتواند سرش را بالا بگیرد.»
کامیار با صدایی لرزان جواب میداد: «ولی او مدارک حسابهای مخفی را دیده. اگر حرف بزند…»
مهتاب خندیده بود: «کسی به دختر بینام اعتماد نمیکند.»
رها صد بار صدا را گوش داد، نه برای اطمینان؛ برای اینکه خشمش را رام نگه دارد. اگر عجله میکرد، مهتاب قربانی میشد و فرزانه پشت پرده میماند. او باید به ریشه میرسید.
چند روز بعد، بنیاد باران پیشنهاد همکاری پژوهشی با سپهران را مطرح کرد. شرط رها دسترسی به بایگانی قدیمی پروژههای مشترک بود. فرزانه مخالفت کرد، اما آراد با لحنی بیطرف گفت: «اگر چیزی برای پنهان کردن نداریم، چرا بترسیم؟»
این جمله، جلسه را سرد کرد.
نیمهشب، رها با کارت دسترسی موقت وارد زیرزمین شرکت شد. قفسههای بایگانی مثل قبرستان پروندهها در تاریکی ایستاده بودند. او دنبال قراردادهای بیست سال قبل بود؛ زمانی که شرکت کوچک خاندان باران ناگهان ورشکست شد و سپهرانها ظرف یک ماه همه چیز را خریدند.
در پروندهها، امضاهای جعلی بود. انتقال مالکیت زمینهای آزمایشگاهی، فروش اجباری سهام، گزارشهای پزشکی ساختگی دربارهی بیماری روانی مادر رها. دستش لرزید. مادرش دیوانه نشده بود؛ او را دیوانه نامیده بودند تا شهادتش را بیاعتبار کنند.
ناگهان صدای قدم آمد. رها چراغقوه را خاموش کرد. کسی وارد بایگانی شد.
صدای آراد بود: «میدانستم میآیی.»
رها از پشت قفسه بیرون آمد. «پس بسته را تو فرستادی؟»
آراد کمی سکوت کرد. «نه. ولی میدانم چه کسی فرستاده.»
«چه کسی؟»
او پروندهای باریک به سمتش گرفت. «مادرت.»
رها خشکش زد. «مادرم مرده.»
آراد گفت: «نه. او را در مرکز درمانی خصوصی نگه داشتهاند. با نام جعلی. فرزانه سالها هزینهی نگهداریاش را داده، نه از سر ترحم؛ برای اینکه زنده بماند و هرگز حرف نزند.»
زمین زیر پای رها نرم شد. تمام سالهایی که برای عزای مادرش شمع روشن کرده بود، مادرش پشت دیوارهای یک مرکز، زنده و خاموش مانده بود.
رها با صدایی شکسته پرسید: «تو از کجا میدانی؟»
آراد نگاهش را دزدید. «چون پدر من هم وقتی میخواست حقیقت را فاش کند، در همان تصادفی مرد که پدر تو مرد.»
این بار سکوت میانشان از دشمنی نبود؛ از زخمی مشترک بود.
اما پیش از آنکه رها چیزی بگوید، درِ بایگانی قفل شد. چراغهای اضطراری روشن شدند. از بلندگو صدای فرزانه آمد: «خانم باران، یا شاید بهتر باشد بگویم… رها نیکپی. بازی تمام شد.»
در انتهای راهرو، دود سفید وارد اتاق شد. آراد دست رها را گرفت و به سمت دریچهی خدماتی دویدند. پشت سرشان، قفسهها یکییکی آتش گرفتند؛ درست مثل گذشته، حقیقت را میخواستند بسوزانند.