سه ماه بعد، نام رها نیکپی از شبکههای اجتماعی پاک شده بود. مردم فقط چند روز دربارهی «عروس رسوا» حرف زدند و بعد، مثل همیشه، رسوایی تازهای پیدا کردند.
اما در طبقهی بیستوچهارم برج خاکستری «بنیاد باران»، زنی با کت سرمهای پشت میز نشست و اولین قرارداد خرید سهام سپهران را امضا کرد. روی پلاک میز نوشته بود: «لیان باران، مدیر سرمایهگذاری».
او همان رها بود؛ با موهایی کوتاهتر، چهرهای سردتر، و نگاهی که دیگر از هیچکس طلب باور نداشت.
پیرمردی به نام «نصیر»، وکیل قدیمی خاندان باران، پوشهای مقابلش گذاشت: «پدرتان پیش از مرگ، تمام داراییهای باقیمانده را به نام شما ثبت کرده بود. ما سالها شما را پنهان نگه داشتیم، چون سپهرانها بعد از سقوط خاندان باران، دنبال وارث میگشتند.»
رها انگشتش را روی عکس پدرش کشید؛ مردی که وقتی او دهساله بود، در تصادفی مشکوک مرد. مادرش هم کمی بعد ناپدید شد. به او گفته بودند همه چیز تقدیر بوده؛ حالا میدانست تقدیر گاهی امضای آدمهای زنده را پای خودش دارد.
نصیر ادامه داد: «ما میتوانیم علنی بجنگیم. دادگاه، رسانه، شکایت…»
رها آرام گفت: «نه. آنها با آبرو آدم میکشند. من هم با سکوت، ریشهشان را خشک میکنم.»
نقشه ساده نبود. سپهرانها به زودی قصد داشتند با پروژهی عظیم «داروی آویشن» وارد بازار جهانی شوند. اگر این پروژه شکست میخورد، امپراتوریشان ترک برمیداشت. اما رها نمیخواست بیگناهان آسیب ببینند؛ او دنبال نابودی کور نبود، دنبال حقیقت بود.
نخستین گام، نزدیک شدن به «آراد سپهران» بود؛ پسرعموی سامان و تنها عضو خانواده که سالها خارج از کشور زندگی کرده و تازه برگشته بود. برخلاف دیگران، آراد نه در شب عروسی حضور داشت، نه در رسوایی رها سهمی آشکار.
رها به عنوان لیان باران، در مزایدهی خرید بخشی از سهام شرکت ظاهر شد. اتاق جلسه پر از مدیران مغرور بود. فرزانه سپهران با دیدن او لبخند زد، بیآنکه بشناسدش: «خانم باران، اسم خانوادگیتان جالب است. یاد یک خاندان ورشکسته میاندازد.»
رها لبخند زد: «گاهی خاندانهای ورشکسته فقط صبر میکنند بهای بدهیها برسد.»
چشمهای فرزانه تنگ شد. سامان کنار مادرش نشسته بود. وقتی نگاهش به رها افتاد، لحظهای مکث کرد، اما چهرهی تازه و نام تازه او را فریب داد. شاید هم وجدانش نمیخواست حقیقت را بشناسد.
در پایان جلسه، آراد به رها نزدیک شد و گفت: «شما به سرمایهگذاری در شرکتی علاقه دارید که نصف هیئتمدیرهاش از سایهی خودش هم میترسد. چرا؟»
رها گفت: «چون سایهها معمولاً چیزهایی پنهان میکنند که ارزش دیدن دارد.»
آراد لبخند نزد. فقط گفت: «مراقب باشید، خانم باران. این خانواده مهمانها را با شیرینی میپذیرد و با سکوت دفن میکند.»
رها از کنار او گذشت، اما جملهاش مثل خنجری آرام در ذهنش ماند. آیا آراد هشدار میداد، یا دام میگذاشت؟
همان شب، نصیر خبر داد که کامیار، همان شاهد دروغین، از شرکت استعفا داده و ناپدید شده است. یک ساعت بعد، برای رها بستهای بینام رسید: فلشی سیاه و تکه کاغذی با یک جمله:
«اگر دنبال حقیقت شب عروسی هستی، به کسی که کمتر از همه میترسد اعتماد نکن.»