شبِ عقد، تالار شیشهای عمارت «سپهران» مثل صندوقچهای پر از نور میدرخشید. دوربینها روی عروس میچرخیدند؛ روی لبخند ساختگیاش، روی گردنبند زمردی که مادرشوهر با دست خودش به گردنش انداخته بود، و روی چشمانی که از بیخوابی سرخ بود.
نام او «رها نیکپی» بود؛ دختری که همه فکر میکردند از یک خانوادهی معمولی آمده، بیپشتوانه، بیصدا، خوششانس. شانسش هم ظاهراً این بود که «سامان سپهران»، وارث کارخانههای دارویی سپهران، او را انتخاب کرده بود.
اما همان شب، درست پیش از امضای سند ازدواج، نمایشگر بزرگ تالار روشن شد. صدای همهمه خوابید. تصویری لرزان پخش شد: رها در راهروی یک هتل، کنار مردی ناشناس، با لبخندی که از زاویهی دوربین شبیه خیانت دیده میشد.
صدای «مهتاب سپهران»، خواهر سامان، بلند شد: «ما نگفتیم این دختر برازندهی خاندان ما نیست؟»
رها سرش را بالا آورد. سامان به جای آنکه به چشمهایش نگاه کند، به زمین خیره شد. انگار از قبل میدانست قرار است چه اتفاقی بیفتد، اما جرئت ایستادن نداشت.
رها فقط یک جمله گفت: «این فیلم جعلی است.»
مادر سامان، «فرزانه سپهران»، با خونسردی دستکش حریرش را صاف کرد و گفت: «در خاندان ما، حقیقت همان چیزی است که آبرو را حفظ کند.»
همان لحظه مرد ناشناس از میان مهمانها بیرون آمد؛ «کامیار»، مدیر جوان بخش مالی شرکت. با صدایی آمیخته به ترس گفت: «من… من اشتباه کردم. رها خانم مرا فریب داد.»
رها به او نگاه کرد. دیروز همین مرد با التماس از او خواسته بود اسنادی را که دربارهی اختلاسش پیدا کرده، لو ندهد. امروز، او تبدیل شده بود به شاهدی برای نابودی رها.
سامان بالاخره زمزمه کرد: «رها، کاش… کاش قبل از اینکه کار به اینجا برسد، اعتراف میکردی.»
چیزی درون رها شکست، اما صدایی از آن بیرون نیامد. انگار قلبش یاد گرفت آرام بشکند.
فرزانه حلقه را از روی میز برداشت و گفت: «این ازدواج لغو میشود. از امشب، نام این دختر در هیچ سندی کنار نام سپهران نخواهد آمد.»
مهمانها نجوا کردند. دوربینها ثبت کردند. نگهبانها به رها نزدیک شدند.
رها بدون مقاومت از تالار بیرون رفت. باران میبارید. لباس سفیدش در گل فرو میرفت. پشت سرش صدای موسیقی دوباره بلند شد؛ گویی فقط یک وقفهی ناخوشایند در جشنِ قدرت بود.
اما وقتی در تاریکی خیابان تنها شد، تلفن خاموشش روشن شد. پیام کوتاهی روی صفحه آمد:
«خانم وارث، وقتش رسیده نام واقعیتان را پس بگیرید.»
رها چشم بست. هیچکس در تالار نمیدانست دختری که تحقیرش کردند، آخرین بازماندهی خاندان «باران» است؛ خاندانی که سالها پیش، سپهرانها ثروتش را بلعیده بودند.