افشای نام رها مثل انفجار نبود؛ مثل نفوذ آب به دیوار بود، آرام و ویرانگر. در سه روز بعد، حسابهای قدیمی خاندان نیاد یکییکی مسدود شد. روزنامهای که خودشان میگرداندند، گزارشی منتشر کرد دربارهی واگذاری مشکوک انبارهای شمالی. مهتاب هرچه تلاش کرد خبرنگار را بخرد، فهمید صاحب جدید روزنامه شرکتی است وابسته به بنیاد باران.
فرنگیس به اتاق رها آمد؛ همان اتاق کوچک انتهای راهرو که همیشه بوی نم و صابون میداد. این بار اما رها پشت میز نشسته بود و قراردادها را میخواند. فرنگیس برای اولین بار در زد، هرچند منتظر اجازه نماند. «چقدر میخواهی؟ پول؟ عذرخواهی؟ جواهر؟»
رها سر بلند نکرد. «من جواهرهایی را که با اشک مادرم خریده شده، نمیخواهم.»
فرنگیس دندان روی هم فشرد. «تو هیچچیز نمیدانی. خانوادهی تو هم پاک نبود.»
رها پوشهای آبی را باز کرد و عکسی روی میز گذاشت: نازنین باران، جوان و خندان، کنار سهراب نیاد در اسکله. پشت عکس نوشته شده بود: «برای روزی که حقیقت از دریا برگردد.»
فرنگیس عقب رفت. «این را از کجا آوردی؟»
«از گاوصندوقی که فکر میکردید در آتشسوزی بندر سوخته.» رها آرام گفت. «پدرم آن شب نمرد چون ضعیف بود. مرد چون به کسی اعتماد کرد که قرارداد شراکت را به سند خیانت تبدیل کرد.»
فرنگیس لرزید، اما هنوز غرورش زنده بود. «اگر همهچیز را میدانی، چرا پلیس؟ چرا دادگاه؟ چرا این نمایش؟»
رها بالاخره نگاهش کرد. «چون دادگاه فقط مجازات میکند. من میخواستم شما حقیقت را با همان زبانی بچشید که به من خوراندید: بیقدرتی.»
همان شب، آراد رها را روی پشتبام عمارت پیدا کرد. باد درختان نارنج را تکان میداد. او مدتها سکوت کرد، بعد گفت: «آیا هیچوقت… بین ما چیزی واقعی بود؟»
رها به چراغهای بندر نگاه کرد. «تو واقعی بودی، آراد. ترست هم واقعی بود. سکوتت هم واقعی بود.»
آراد چشم بست. «من نمیدانستم پدرم چه کرده.»
«ولی میدانستی من را خرد میکنند.»
این جمله از هر اتهامی سنگینتر بود. آراد چیزی برای دفاع نداشت. فقط گفت: «میتوانم کمک کنم.»
رها خندید، نه از شادی. «کمک؟ حالا که کشتی در حال غرق شدن است، تو میخواهی پارو بزنی؟»
آراد قدمی جلو آمد. «نه. میخواهم اعتراف کنم. فایلهایی دارم از پرداختهای پنهانی مهتاب و امضاهای پدرم. اول فکر میکردم برای فرار مالیاتی است. حالا میفهمم بزرگتر بوده.»
رها برگشت. در نگاهش برای اولین بار تردید نشست. انتقام او برای خاندان نیاد نقشه داشت، اما برای وجدان دیررس آراد نه. او از جیبش یک فلش کوچک بیرون آورد و روی لبهی سنگی گذاشت.
آراد گفت: «اگر این را بدهم، نام نیاد سقوط میکند.»
رها پاسخ داد: «گاهی سقوط، تنها راه رسیدن به زمین است.»
پایین عمارت، سهراب در تاریکی ایستاده بود و گفتوگوی آنها را از دور میدید. دستش روی تلفن فشرده شد. او شمارهای گرفت و با صدایی که سالها دستور داده بود، گفت: «دختر باران باید قبل از جلسهی فردا ناپدید شود. این بار بدون اشتباه.»