صبح روز بعد، خبر عجیبی در خانه پیچید. شرکت نیاد برای تمدید قرارداد بندر شرقی، باید با سرمایهگذاری ناشناس مذاکره میکرد؛ سرمایهگذاری که نمایندهاش حتی نام خود را اعلام نکرده بود. فرنگیس با اضطراب راه میرفت و مهتاب تلفن پشت تلفن میزد. آراد، با کت خاکستری و چهرهای بیخواب، وارد آشپزخانه شد و برای اولین بار از رها پرسید: «تو فایل ارائهی دیروز را دیدی؟»
رها به آرامی لیوانها را شست. «نه. من که از حساب و کتاب چیزی نمیفهمم.»
طعنهاش آنقدر نرم بود که آراد مطمئن نشد شنیده یا نه. کمی مکث کرد و گفت: «امروز جلسه مهم است. لطفاً جلوی مهمانها چیزی نگو.»
رها سرش را بالا آورد. «من معمولاً چیزی نمیگویم. همین باعث شده همه راحتتر دروغ بگویند.»
آراد اخم کرد، اما پیش از آنکه پاسخی بدهد، فرنگیس وارد شد. «آراد! هنوز اینجایی؟ و تو، رها، لباس مناسب بپوش. فقط ظاهر خانه را خراب نکن.»
ظهر، عمارت نیاد میزبان نمایندهی سرمایهگذار شد. مردی میانسال با عصای آبنوس وارد شد؛ «کامران شایان»، وکیل ارشد بنیاد باران. رها از پشت پردهی سالن او را دید و لبخند نزد. کامران به هیچکس نگاه ویژهای نکرد. فقط پاکتی مهرومومشده روی میز گذاشت و گفت: «پیش از مذاکره، باید یک بند از قراردادهای قدیمی روشن شود. بخشی از سهام انبارهای شمالی به نام زنی ثبت شده که بیست سال پیش ناپدید شده: نازنین باران.»
فضا یخ زد. نام نازنین مثل سنگی در حوض ساکت افتاد. فرنگیس رنگ باخت. مهتاب بیاختیار حلقهی زمرد را از انگشتش بیرون کشید. آراد به پدرش، «سهراب نیاد»، نگاه کرد؛ مردی که همیشه کمتر حرف میزد و بیشتر تصمیم میگرفت. سهراب زیر لب گفت: «این موضوع بسته شده بود.»
کامران لبخند قانونی زد. «ظاهراً نه. وارث نازنین باران زنده است.»
فرنگیس با خندهای ساختگی گفت: «اگر چنین کسی بود، تا حالا خودش را نشان میداد.»
در همان لحظه، رها با سینی قهوه وارد شد. قدمهایش آرام بود، اما صدای کفشهای سادهاش روی سنگ مرمر، برای نخستین بار شبیه اعلام حضور بود. فنجانها را یکییکی گذاشت. وقتی به کامران رسید، او بیآنکه سر بلند کند، گفت: «ممنون، خانم باران.»
دست آراد روی دستهی صندلی خشک شد. مهتاب فنجان را انداخت و قهوه روی فرش سفید پخش شد. فرنگیس با صدایی بریده گفت: «چی گفتید؟»
رها بهجای کامران پاسخ داد. «گفتند خانم باران. اشتباه نکردند.»
سهراب از جا بلند شد. برای نخستین بار، غرورش ترک برداشت. «تو کی هستی؟»
رها حلقهی زمرد را از روی میز برداشت؛ همان حلقهای که شب قبل از او ربوده بودند. آن را نه به انگشت خود، بلکه کنار پاکت مهرومومشده گذاشت. «کسی که سه سال در خانهی شما چای ریخت تا بفهمد کدام دست، فنجان پدرش را با زهر پر کرد.»
آراد زمزمه کرد: «رها…»
اما رها دیگر به نامی که آنها با تحقیر گفته بودند جواب نمیداد. نگاهش مستقیم به سهراب بود. «جلسه را شروع کنیم؟ یا اول دربارهی نازنین باران حرف میزنید؟»