شب مزایده، تالار «آینهخانه» غرق نور بود. دوربینها برق میزدند و مهمانان با لبخندهای حسابشده از کنار ویترینها عبور میکردند. رها، با لباسی سبز تیره که رنگ دریا را در شب داشت، در میان جمعیت حرکت میکرد و صدای هر تحسین را مثل سندی علیه آنان در ذهنش ثبت میکرد.
پشت صحنه، همکار مورد اعتمادش «آرمان ساعی» در گوش او گفت: «طبق برنامه، وقتی تاج روی سکوی اصلی قرار بگیره، سیستم اصالتسنجی شرکت مهرا فعال میشه. اگر سنگ واقعاً از مجموعه مهآذر باشه، کد قدیمی داخل شبکه رگهها مشخص میشه.»
رها آهسته گفت: «و اگر فریبا قبلش بفهمه؟»
آرمان به انتهای راهرو نگاه کرد. «فکر کنم فهمیده.»
فریبا نامدار کنار پردههای مخملی ایستاده بود و با تلفن حرف میزد. رها نزدیک شد، بیآنکه دیده شود. صدای فریبا واضح نبود، اما چند کلمه کافی بود: «دختره... زیادی میدونه... قبل از رونمایی، تاج باید عوض بشه.»
رها عقب رفت. قلبش تند میزد، اما صورتش آرام ماند. نقشهشان لو رفته بود.
دقایقی بعد، کیاوش روی صحنه رفت. «خانمها و آقایان، امشب افتخار داریم تاج آبی را به نفع بنیاد کودکان بیسرپرست عرضه کنیم.»
تشویق بلند شد. دو نفر جعبه تاج را آوردند. رها از دور فهمید سنگ مرکزی عوض شده است. فیروزه جدید بیجان بود؛ زیبا، اما بیریشه.
آرمان زیر لب گفت: «تمام شد. مدرکی نداریم.»
رها به فریبا نگاه کرد که در ردیف جلو نشسته بود و لبخند میزد. بعد چشمش به کیاوش افتاد. او مضطرب بود؛ نه مثل آدمی که پیروز شده، بلکه مثل کسی که خودش هم نمیداند کدام طناب دور گردنش افتاده.
رها ناگهان بلند شد و گفت: «پیش از آغاز مزایده، شرکت مهرا طبق قرارداد حق دارد اصالت اثر را برای مهمانان توضیح دهد.»
همهمهای در تالار پیچید. فریبا با خشم به کیاوش نگاه کرد، اما کیاوش مجبور شد لبخند بزند. «البته. بفرمایید.»
رها روی صحنه رفت. صدایش نه بلند بود نه لرزان، اما همه شنیدند. «گاهی ارزش یک گوهر به قیمتش نیست؛ به حافظهای است که در خود نگه میدارد. امشب تاجی میبینید که گفته میشود تازه طراحی شده، اما رد آن در آرشیوهای قدیمی وجود دارد.»
روی پرده، طرح اولیهای ظاهر شد. امضای پایین صفحه: رها سامانی.
جمعیت خشکش زد. کیاوش رنگ باخت. فریبا از جا بلند شد. «این سند جعلی است!»
رها به آرامی عینکش را برداشت. «شاید. پس بهتر است از طراح واقعی بپرسیم.»
چهرهاش روی پرده بزرگ افتاد. زمزمهها به موج تبدیل شد. کسی گفت: «این همان زن سابق کیاوش نیست؟» دیگری گفت: «همان که طرحها را دزدیده بود؟»
رها ادامه داد: «یک سال پیش من به دزدی متهم شدم. امشب نیامدهام گریه کنم. آمدهام آزمایشی ساده انجام دهم.»
او به آرمان اشاره کرد. آرمان صندوق کوچکی را آورد و در آن را باز کرد. داخل صندوق، فیروزه اصلی تاج بود؛ همان که فریبا دستور داده بود عوض کنند. رها لبخند کمرنگی زد. «خانم نامدار تصور کردند با تعویض سنگ، حقیقت را پنهان میکنند. اما کسی که مأمور تعویض بود، سالها پیش شاگرد من بود و هنوز فرق استاد و دزد را میداند.»
مرد جوانی از پشت صحنه جلو آمد و سر پایین انداخت. «خانم فریبا گفتند سنگ رو ببرم انبار خصوصی. من طبق دستور خانم مهراز، بسته رو تحویل دادم.»
فریبا فریاد زد: «دروغه!»
در همان لحظه، نور سالن کم شد و روی پرده، گزارش اصالتسنجی ظاهر شد. کد طبیعی رگههای فیروزه با سند خاندان مهآذر تطبیق داشت. مهمانان دیگر زمزمه نمیکردند؛ شکار تازهای پیدا کرده بودند و بوی خون آبرو در هوا پیچیده بود.
اما ضربه نهایی هنوز نرسیده بود.
رها گفت: «این سنگ فقط یک گوهر دزدیدهشده نیست. نشانی است از زنجیره معاملاتی که از خانه نامدار تا دفتر سرپرست فعلی خاندان مهآذر ادامه دارد. عموی من، مازیار مهآذر.»
نام مهآذر مثل رعد در تالار افتاد. چند نفر از مهمانان بلند شدند. خبرنگاران به سمت صحنه هجوم آوردند. فریبا به کیاوش سیلی زد و گفت: «احمق! قرار نبود اسم مهآذرها بیاد!»
و همین جمله، از میکروفن باز سالن پخش شد.