سه ماه بعد، تهران برای مراسم بزرگ «شب گوهرهای ایران» آماده میشد؛ مزایدهای پرزرقوبرق که هر سال چهرههای ثروتمند، سیاستمداران بازنشسته، بازیگران و مجموعهداران را دور هم جمع میکرد. امسال، کارگاه نامدار قرار بود از گرانترین مجموعهاش رونمایی کند: «تاج آبی»، تاجی از فیروزه نیشابور و طلای سفید که به گفته کیاوش، نماد شکوه زن ایرانی بود.
هیچکس نمیدانست سرمایه اصلی آن مراسم از طرف شرکت تازهتأسیس «مِهرا» آمده؛ شرکتی که مدیرعاملش زنی بود با مانتوی ساده مشکی، موهای کوتاه، عینک باریک و نامی که روی کارت طلاییاش نوشته شده بود: «نیلوفر مهراز».
نیلوفر همان رها بود، اما هیچ شباهتی به زن شکسته دادگاه نداشت. نه به خاطر لباس گران یا ماشین شیشهدودی؛ به خاطر آرامشی که مثل دیوار دورش کشیده شده بود. او وارد سالن تمرین مزایده شد و کارگران، جعبههای مخملی را یکییکی باز کردند.
کیاوش وقتی او را دید، لحظهای اخم کرد. چیزی در زاویه صورتش آشنا بود. اما فریبا نامدار زودتر جلو آمد و دستش را با ظرافت دراز کرد. «خانم مهراز، از حمایت شما سپاسگزاریم. شنیدم در حوزه مرمت و اصالتسنجی هم تخصص دارید.»
رها دست او را فشرد. «تخصص اصلی من، تشخیص ترکهاییه که زیر لعاب قایم میشن.»
فریبا لبخندش را نگه داشت، اما چشمهایش تیز شد. کیاوش گفت: «امیدوارم همکاری طولانیای داشته باشیم.»
رها به تاج آبی نگاه کرد. نگین مرکزی تاج، فیروزهای درشت بود با رگهای باریک شبیه برق آسمان. قلبش برای یک ثانیه ایستاد. این سنگ را میشناخت. سالها پیش، در دفتر طراحی نامدار، او طرح اولیه این تاج را برای مسابقهای خیریه کشیده بود؛ طرحی که بعد از اتهام دزدی، همراه باقی پروندهاش ناپدید شد.
اما این فقط دزدی طرح نبود. فیروزه مرکزی تاج متعلق به مجموعه خصوصی مهآذرها بود؛ یکی از سنگهایی که بعد از مرگ پدربزرگش گم شده بود.
آن شب، رها در هتل، ویدئویی را که پنهانی ضبط کرده بود برای استاد یزدان فرستاد. استاد بعد از چند دقیقه تماس گرفت و صدایش مثل کاغذ خشک خشخش کرد: «این سنگ از صندوق خاندان تو دزدیده شده. اگر مدرک پیدا کنی، فقط نامدارها سقوط نمیکنن؛ عموت هم مجبور میشه از سایه بیرون بیاد.»
رها گفت: «مدرک رو پیدا میکنم.»
«مراقب باش. آدمهایی که میراث میدزدن، برای دزدیدن نفس آدم هم تردید نمیکنن.»
فردای آن روز، کیاوش برای ناهار کاری به رها پیام داد. رها پذیرفت. در رستوران بالای برج، کیاوش با همان عطر قدیمی، همان ساعت نقرهای و همان اعتمادبهنفسی نشسته بود که روزی او را کور کرده بود.
کیاوش گفت: «شما منو یاد کسی میاندازید.»
رها قاشق را روی بشقاب گذاشت. «شاید یاد کسی میاندازم که به او بد کردهاید.»
کیاوش خندید، اما خندهاش به گلویش چسبید. «در کار تجارت، همه زخمی میشن.»
«فرق زخم و خیانت اینه، آقای نامدار؛ زخم اتفاق میافته، خیانت طراحی میشه.»
کیاوش به او خیره شد. برای نخستین بار، رها ترسی کوچک و زنده را در چشمهای مردی دید که روزی با یک امضا زندگیاش را پاک کرده بود.