وقتی «رها سامانی» از پلههای سنگی دادگاه پایین آمد، باران مثل خردهشیشه روی صورتش میپاشید. در دست راستش حکم طلاق بود و در دست چپش کیسهای کوچک که تنها یادگار سه سال زندگی مشترک به حساب میآمد: یک انگشتر نقره با نگین ترکخورده عقیق، همان نگینی که خودش در نخستین شب کار در کارگاه «کیاوش نامدار» تراشیده بود.
کیاوش، وارث کارگاه مشهور «نامدار»، جلوی خبرنگاران ایستاده بود و با صدایی که تمرینشده میلرزید گفت: «من هم قربانی شدم. به همسر سابقم اعتماد کردم، اما او طرحهای اختصاصی ما را فروخت و آبروی خانواده را برد.»
رها چیزی نگفت. در تمام هفتههای بازجویی، تهمت، زمزمههای کارگران و نگاه سنگین همسایهها هم چیزی نگفته بود. تنها یکبار خواست حرف بزند؛ همان وقتی که مادرشوهرش، «فریبا نامدار»، لبخندزنان گوشه روسریاش را مرتب کرد و زیر گوشش گفت: «زنی مثل تو اگر فریاد بزند، مردم میگویند دیوانه شده. اگر ساکت بمانی، ما میگوییم مقصر بوده. در هر دو حالت، تو میبازی.»
رها همان روز یاد گرفت که سکوت همیشه شکست نیست. گاهی سکوت، انباری است که آدم در آن باروت جمع میکند.
یک سال بعد، در شهر بندری «سوران»، هیچکس رها را با نام قدیمیاش نمیشناخت. او در کارگاه کوچک مرمت فلزات تاریخی، کنار پیرمردی به نام «استاد یزدان»، زندگی تازهای را شروع کرده بود. دستهایش که روزی برای خانواده نامدار طلا میساخت، حالا قفلهای زنگزده صندوقهای قدیمی را باز میکرد و روی کاسههای مسی خطهای فراموششده را میخواند.
شبی، استاد یزدان جعبهای لاکی را روی میز گذاشت. روی در جعبه، نشان خورشیدی حک شده بود؛ همان نشانی که رها روی گردنبند مادر مرحومش دیده بود.
استاد گفت: «وقتشه بدونی چرا مادرت از تهران فرار کرد.»
رها خندید؛ خندهای کوتاه و بیجان. «مادرم یک خیاط ساده بود. از چی باید فرار میکرد؟»
استاد، سندی زردرنگ را بیرون آورد. مهر قرمز پایین کاغذ مثل زخمی تازه میدرخشید: خاندان مهآذر.
«مادرت، تنها دختر مهآذرها بود. خانوادهای که نصف معادن فیروزه شرق و چندین حراجخانه پنهان آثار هنری رو اداره میکنن. بعد از مرگ پدربزرگت، عمویت همهچیز رو بالا کشید. مادرت برای نجات تو ناپدید شد. تو وارث اصلی هستی، رها.»
رها سند را گرفت، اما انگشتانش نلرزید. نه از خوشحالی گریست، نه از خشم فریاد زد. فقط پرسید: «اگر من وارث باشم، پس چرا هیچکس دنبالم نگشت؟»
استاد یزدان آه کشید. «چون دنبالت گشتند. اما هر بار که نزدیک شدند، کسی مسیرشان را عوض کرد. نامدارها سالها با عمویت معامله داشتهاند.»
اسم نامدار مثل میخی در هوا کوبیده شد. رها به پنجره نگاه کرد. در تاریکی پشت شیشه، چهره زن خاموشی را دید که دیگر قربانی نبود.
همان شب، رها انگشتر عقیق ترکخورده را در جعبه مهآذر گذاشت و گفت: «برمیگردم. اما نه بهعنوان زنی که بیرونش کردند. بهعنوان کسی که قرار است در را از داخل قفل کند.»