صبح فردا، مهتاب رعنا را به تالار آینه احضار کرد. روی میز، همان گردنبند معروفش بود؛ طلای سفید با آویزی به شکل قطره، آنقدر گران که میتوانست خرج یک محله را بدهد. مهتاب با صدایی سرد گفت: «شنیدهام شبها زیاد بیداری. خدمتکار خسته، اشتباه میکند. اشتباه هم برای ما هزینه دارد.»
نوا سرش را پایین انداخت. «اگر کاری از من ساخته نیست، مرخصم کنید.»
مهتاب خندید. «مرخص؟ نه. آدمهایی مثل تو وقتی بیرون میروند، قصه میسازند. تو همینجا میمانی، تا یادت بماند نان چه کسی را میخوری.»
نوا به گردنبند نگاه کرد. کلید دوم، همانجا بود. اما دزدیدن آن سادهترین راه و احمقانهترین راه بود. او نمیخواست فقط سندها را پیدا کند؛ میخواست دارابنیاها خودشان طناب را دور گردنشان بیندازند.
نخستین حرکتش، آرام و کوچک بود. او نسخهای از یکی از دفترهای جعلی را به دست یلدا رساند؛ نه مستقیم، بلکه میان کاغذهای سفارش لباس عروسی. یلدا دختر سادهای نبود. وقتی فهمید نام پدرش در معاملهای ثبت شده که هرگز انجام نشده، رنگش پرید. اگر این سند علنی میشد، خانوادهاش شریک قاچاق معرفی میشدند.
دومین حرکت، به سمت سامان بود. نوا میدانست سامان خود را وارث بیرقیب میداند، اما برادر کوچکش «کامیار» سالهاست در سکوت، حسابهای واقعی را اداره میکند. نوا فقط یک جمله در حضور سامان گفت: «آقای کامیار امروز با بانکدار بندر جلسهی خصوصی داشتند.»
همان کافی بود. حسادت، سریعتر از نفت آتش میگیرد.
سومین حرکت، نصیر بود. پیرمرد با دستهای لرزان، نامهای ناشناس به انجمن بازرگانان فرستاد؛ نامهای که از وجود حسابهای دوگانه در تجارت نقره خبر میداد. هنوز هیچ نامی برده نشده بود، اما بوی رسوایی به بازار رسید.
تا غروب، عمارت دارابنیا مثل کندوی لگدخورده شده بود. سامان به کامیار تهمت خیانت زد. کامیار فهمید کسی از دفترهای مخفی خبر دارد. مهتاب گردنبندش را زیر لباس پنهان کرد و دستور داد اتاق همهی خدمتکاران را بگردند.
وقتی به اتاق نوا رسیدند، او روی زمین نشسته و لباسهای کهنه را تا میکرد. مأموران همهچیز را زیر و رو کردند. نامهی سوخته، مهر برنزی و کلید سیاه ناپدید شده بودند؛ پنهان در جایی که هیچکس به آن شک نمیکرد: داخل بالش مخملی صندلی مخصوص مهتاب در تالار.
سامان با خشم گفت: «چیزی پیدا نشد، اما من مطمئنم کار اوست.»
نوا سر بلند کرد. نگاهش هنوز آرام بود. «اگر چیزی گم شده، شاید باید از کسانی پرسید که همیشه به گم شدن چیزها عادت دارند.»
مهتاب سیلی محکمی به صورتش زد. صدای ضربه در اتاق پیچید. خدمتکاران نفسشان را حبس کردند.
نوا صورتش را برگرداند. لبش شکافته بود، اما لبخند نزد. هنوز وقتش نبود.
همان شب، یلدا نامزدی را به بهانهی بیماری به تعویق انداخت. پدرش از معاملهی بندر عقب کشید. سامان مست و خشمگین، در جمع چند مهمان گفت که کامیار حسابها را دستکاری کرده است. کامیار برای دفاع از خود، بخشی از دفترهای محرمانه را بیرون کشید.
و این دقیقاً همان چیزی بود که نوا میخواست.
در میان آن دفترها، اشارهای به «شب انتقال اسناد آذرنوش» وجود داشت؛ تاریخی که درست یک روز پیش از آتشسوزی کاروانسرا بود. حالا دیگر نوا فقط به خاطرهی مادرش تکیه نداشت. رد خون، روی کاغذ آمده بود.