نیمهشب، وقتی عمارت به ظاهر خوابیده بود، رعنا به اتاق کوچک زیرشیروانیاش رفت. پنجرهاش رو به انبارهای قدیمی باز میشد؛ همانجا که دارابنیاها نقرههای وارداتی را پیش از ثبت در دفترهای رسمی، پنهان میکردند. رعنا شمعی روشن کرد، مهر برنزی را کنار سه شیء دیگر گذاشت: تکهای از دستبند کودکانه، کلیدی سیاه و نامهای سوخته در لبهها.
روی نامه نوشته بود: «اگر دخترم زنده ماند، به او بگویید نام واقعیاش رعنا نیست؛ او نوا آذرنوش است.»
رعنا، یا نوا، چشمهایش را بست.
بیست سال پیش، کاروانسرای نقره، قلب تجارت جنوب بود. خاندان آذرنوش نه فقط ثروت داشتند، بلکه سند راههای دریایی، حق عبور کاروانها و پیمانهای قدیمی با قبایل کوهستانی را در اختیار داشتند. شب آتشسوزی، همه گفتند حادثه بوده. اما مادر نوا پیش از مرگ، او را به کنیزی سپرده و فقط یک جمله گفته بود: «آتش، بوی نفت دارابنیا میدهد.»
نوا سالها در شهرهای دور بزرگ شد، خواندن حساب، جعلناپذیری مهرها، زبان بازرگانان و صبر را آموخت. وقتی فهمید دارابنیاها با ثروت آذرنوشها امپراتوری ساختهاند، به جای فریاد، تصمیم گرفت وارد خانهشان شود؛ نه به عنوان مدعی، نه به عنوان دشمن، بلکه به عنوان سایه.
در سه سال گذشته، او چای ریخت و گوش داد. کف تالار را شست و مسیرهای مخفی را پیدا کرد. دفترهای کهنه را گردگیری کرد و از میان اعداد، دزدیهای پنهان را بیرون کشید. مهتاب خیال میکرد رعنا را خرد کرده، اما هر تحقیر، برای نوا مُهری بود روی پروندهی سقوطشان.
آن شب، پیش از آنکه شمع خاموش شود، سه ضربه به در خورد.
نوا چاقوی کوچک را از زیر بالش برداشت. «کیست؟»
صدای پیر و لرزان نصیر آمد: «کسی که بیست سال دیر کرده.»
او در را باز کرد. نصیر داخل آمد، عرق سرد روی پیشانیاش نشسته بود. نگاهش به مهر برنزی افتاد و زانوهایش خم شد.
«پس زندهای… دختر بانو آذرنوش.»
نوا چاقو را پایین نیاورد. «تو همان حسابرسی هستی که سندهای پدرم را امضا کرد و بعد برای قاتلانش کار کرد.»
نصیر اشک در چشم داشت. «کار نکردم؛ اسیر شدم. پسرم را گروگان گرفتند. من دفترها را تغییر دادم، اما همهچیز را ننوشتم. نسخهی اصلی زنده است.»
نوا نزدیکتر شد. «کجا؟»
پیرمرد آهسته گفت: «در زیرزمین کاروانسرای سوخته. اما تنها با دو کلید باز میشود. یکی نزد توست… دیگری در گردنبند مهتاب.»
همان لحظه صدای قدمهایی در راهرو پیچید. نصیر ساکت شد. سایهای پشت در ایستاد. کسی نفس میکشید.
نوا چراغ را خاموش کرد و در تاریکی، لبخندی بیصدا زد. اگر جاسوسی پشت در بود، بهتر. بعضی رازها باید شنیده شوند، اما نه کامل.