در شهر بندری «ماهدور»، جایی که باد، بوی نمک و پول را با هم در کوچهها میچرخاند، هیچکس نام «رعنا» را بلند صدا نمیزد. او برای خاندان «دارابنیا» فقط همان زن آرامی بود که صبحها پردههای تالار را کنار میزد، عصرها حساب چای و قند را مینوشت و شبها، وقتی مهمانان ثروتمند میخندیدند، پشت ستون مرمری میایستاد تا اگر لیوانی شکست، بیصدا جمعش کند.
رعنا سه سال پیش به عمارت دارابنیا آمده بود؛ با لباس ساده، چمدانی کوچک و توصیهنامهای از یک پیرزن ناشناس. کسی نپرسید چرا دستانش مثل خدمتکارها زبر نیست، چرا خطش شبیه کاتبان قدیمی است، یا چرا وقتی دربارهی تجارت نقره حرف میزنند، نگاهش از همه دقیقتر میشود.
بانوی خانه، «مهتاب دارابنیا»، زنی با گردنبندهای سنگین و لبخندی نازک، رعنا را از همان روز اول دوست نداشت. نه به خاطر کاری که کرده بود؛ به خاطر سکوتش. مهتاب به زنانی عادت داشت که یا التماس میکنند یا حسادت. اما رعنا نه چشم بلند میکرد، نه خمتر از حد لازم میشد. همین، برای مهتاب توهین بود.
آن شب، مجلس نامزدی پسر بزرگ خاندان، «سامان»، با دختر یک تاجر دریایی برگزار میشد. همهی شهر میدانستند این ازدواج، پیوند دو اسکله و سه انبار نقره است، نه دو دل. رعنا مأمور بود سینی شربت زعفران را میان مهمانان بچرخاند. وقتی به کنار سامان رسید، او با نگاهی تحقیرآمیز گفت:
«تو هنوز اینجایی؟ فکر کردم بعد از ماجرای انگشتر، بیرونت کرده باشند.»
انگشتر؟ همان تهمت قدیمی. یک ماه پیش، انگشتر یاقوت مهتاب گم شده بود و بیهیچ شاهدی، همه نگاهها به رعنا افتاده بود. انگشتر دو روز بعد در جعبهی خود مهتاب پیدا شد، اما عذرخواهیای در کار نبود. فقط گفته بودند: «خوششانس بودی.»
رعنا سینی را بیلرزش نگه داشت و گفت: «گاهی چیزهایی که گم میشوند، خودشان راه بازگشت را بلدند.»
سامان خندید. «و گاهی آدمهایی که باید بروند، زیادی میمانند.»
در همان لحظه، صدای شکستن لیوانی از گوشهی تالار بلند شد. دختر نامزد سامان، «یلدا»، صورتش رنگ باخته بود؛ شربت روی لباس گرانقیمتش ریخته و مهمانان زیر لب پچپچ میکردند. مهتاب با خشم به رعنا اشاره کرد، انگار شکستگی لیوان هم تقصیر اوست.
«جمعش کن. زود.»
رعنا خم شد. میان تکههای شیشه، چیزی برق زد: مهر کوچک برنزی با نشان مارپیچ دوشاخه، نشان قدیمی خاندان «آذرنوش»؛ خاندانی که بیست سال پیش در آتشسوزی کاروانسرای نقره نابود شده بودند. رعنا مهر را با نوک انگشت برداشت و پنهان کرد.
هیچکس ندید، جز پیرمردی که تازه وارد تالار شده بود: «نصیر کاویانی»، حسابرس سالخوردهی دارابنیاها. نگاه او لحظهای روی دست رعنا ماند و رنگ از صورتش پرید.
رعنا بیآنکه سر بلند کند، فهمید. اولین ترک، در دیوار سکوت افتاده بود.